۱۲ آذر ۹۳ ، ۱۷:۵۵
درود بر یاری از دیاری دور . . .
خبرم را گرفته ای؟ این خبر را در تمام روزنامه های جهان نوشته اند ، گمان می کردم به آسمان هفتم هم رسیده است چه رسد به تو . . .
طبیبان زمین ، جوابم کرده اند و علاجم را نیافته اند . هر که مرا می بیند سری تکان می دهد و رویش را برمی گرداند و باز که می گردد ، چشمانش پر از یاقوت سرخ شده است.
از دخیل بستن به امام هشتُممان بگیر تا دعای بی بی ، همه یک چیز گفته اند : "باید بخواهد که درمان ِ جایگزینش را بیابیم"
تو حرفهایشان را باور نکن ، حرفهای خودم را باور کن ، به هیچ کس نگفته ام اما به تو می گویم.
همه ی درد من از دل است . . .
اینجا ، این بیماری ناشناخته است و کسی نمی شناسدش ، سرطان دل را می گویم ، اصلا بی نوایان نمی دانند دل کجای ِ بدن یک انسان است تا بدانند که سرطانش چیست . . . !
علاجش هم به دستِ چشمهانِ رنگ ِ شب است ، نه هر چشم شب رنگی ، فقط چشمان تو این توانایی را دارد ، مرا ببخش ، نمی توانم نامه های بیشتری برایت بفرستم و از حالم بگویم ، با حالی نزار نشسته ام و این نامه را برایت می نویسم و می دهم دست ِ آن فرشته ی همیشگی که به دستانت برساند . کم می نویسم که دیدن زیبایی های نامحدود ِ خانه ات را از دست ندهی . . .
بیماری آنقدر پیشرفت کرده است که در خیال ِ هیچکس نمی گنجد ! آنقدر که به همه گفته ام ، تو فردا می آیی و معجزه میکنی ، با آن چشمان ِ رنگ شبت و حتی بُغض هم نمیکنم و از آمدنت دلم به تب و تاب می افتد و دوست بیچاره ام که چیزی نمی داند ، دستمال خیس به روی پیشانی ام می گذارد! لبخند میزنم و حتی قهقهه . . . که او می آید . . . می دانی؟ او حتما می آید . . .
طبیبان زمین ، جوابم کرده اند و علاجم را نیافته اند . هر که مرا می بیند سری تکان می دهد و رویش را برمی گرداند و باز که می گردد ، چشمانش پر از یاقوت سرخ شده است.
از دخیل بستن به امام هشتُممان بگیر تا دعای بی بی ، همه یک چیز گفته اند : "باید بخواهد که درمان ِ جایگزینش را بیابیم"
تو حرفهایشان را باور نکن ، حرفهای خودم را باور کن ، به هیچ کس نگفته ام اما به تو می گویم.
همه ی درد من از دل است . . .
اینجا ، این بیماری ناشناخته است و کسی نمی شناسدش ، سرطان دل را می گویم ، اصلا بی نوایان نمی دانند دل کجای ِ بدن یک انسان است تا بدانند که سرطانش چیست . . . !
علاجش هم به دستِ چشمهانِ رنگ ِ شب است ، نه هر چشم شب رنگی ، فقط چشمان تو این توانایی را دارد ، مرا ببخش ، نمی توانم نامه های بیشتری برایت بفرستم و از حالم بگویم ، با حالی نزار نشسته ام و این نامه را برایت می نویسم و می دهم دست ِ آن فرشته ی همیشگی که به دستانت برساند . کم می نویسم که دیدن زیبایی های نامحدود ِ خانه ات را از دست ندهی . . .
بیماری آنقدر پیشرفت کرده است که در خیال ِ هیچکس نمی گنجد ! آنقدر که به همه گفته ام ، تو فردا می آیی و معجزه میکنی ، با آن چشمان ِ رنگ شبت و حتی بُغض هم نمیکنم و از آمدنت دلم به تب و تاب می افتد و دوست بیچاره ام که چیزی نمی داند ، دستمال خیس به روی پیشانی ام می گذارد! لبخند میزنم و حتی قهقهه . . . که او می آید . . . می دانی؟ او حتما می آید . . .
۹۳/۰۹/۱۲