۱۶ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۱۶
ولی برمیگردی قصه اینجا تموم نمیشود !
چه وقت رفتن بود، ای دیر آمده . . . کدامین را تجسم کنم ؟! اتفاق آمدنت را یا حادثه رفتنت ؟ . . . چه وقت رفتن بود ، به دریا رسیده سراب دیدم . . .
رؤیایی داشتم و کابوسی تعبیر شد ، قدم قدم پا شدم برای به تو رسیدن ، محو شدی پشت مه آلودترین پگاه دیدار . . . باورم نمیشود نقش تو در تقدیر من ، طلوع یک صبح تا امتداد غروبش باشد . . .
مگر نه اینکه هر حضوری بی حکمت نیست ؟ . . . ولی برمیگردی قصه اینجا تموم نمیشود !
پ.ن: اولین عشق من و آخرین عشق من تویی ؛ دوستت دارم . . .
۹۳/۱۱/۱۶