.:: چرت نویس ::.

گاهی سکوت عاشقانه ها ، در دلت غوغا به پا می کند . . .

.:: چرت نویس ::.

گاهی سکوت عاشقانه ها ، در دلت غوغا به پا می کند . . .

درباره بلاگ
.:: چرت نویس ::.

نگاه پر از حرفم را کسی ندید . . .

یا شاید کسی نخواست ببیند . . .

پس همه ی حرفها نوشته شد . . .

و شد "چرت نویس" . . .

آخرین نظرات
  • ۲۳ آذر ۰۰، ۰۸:۱۰ - احمد تبریزی
    عالی

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۵ فروردين ۹۴ ، ۰۹:۳۸

صدای بال زدن فرشته . . .


آفریدن فرشته ها شاید آسانتر از آدمها بود برای خدا اما خلق کردن فرشته ای که باید در قالب یک آدم باشد کار سختی ست.
من تو را یکی از همانها میدانم و نمیدانم خیالم را کسی می فهمد؟ اینکه چشمها را ببندم و صدای گامهایت را بشنوم و منتظر بمانم تا نزدیک و نزدیک تر شوی. چیزی شبیه صدای بال زدن یک فرشته . . .

رویاهای من عجیب نیست! من از آسمان پر ابر باران میخواهم . . . شده ام آن باغبان پر بغض که میداند تا آسمان گریه نکند غنچه هایش نخواهند خندید.
شنیده ای ماجرای فرشته ها روی شانه های آدمهای دنیا را؟ اگر نشنیده ای سرت را روی شانه ام بگذار تا بگویمت که "شانه ها جای فرشته هاست" . . .

سالهاست که با خودم مرور میکنم حرفهای دیگران را. قبل تو فکر می کردم اصلا فرشته ها نمی توانند بد باشند اما تو معادلات و حتا اعتقاداتم را بهم زده ای . . . تو در عمق نگاهت شیطنت داری . . . انتهای چشمانت آغوش گرمی طلب دارد . . . این یعنی هر آن ممکن است دستهای آدم را بگیری و به عمق چشمش خیره شوی و لبخند بزنی . . .او سجده خواهد کرد بی هیچ تمردی.

رویای من عجیب نیست . . . من تو را میخواهم آن هنگام که کلون مردانه درب به صدا در می آید و شکوفه های خوشرنگ چادر روی آبشار طلایی موهایت می نشیند و صدای نفسهای تند و قدمهای آهنگینت میان کوچه می پیچد . . . چشمانم را می بندم و عطر آسمان حس میکنم و میشنوم صدای بال زدن یک فرشته را . . .

۲۴ فروردين ۹۴ ، ۱۱:۳۵

روزی در هزار دانه ی اناری . . .

دانه ی کوچکی است که در دورهای قلبت جوانه می زند و آرام آرام شروع می کند به ریشه دواندن. چنگ می اندازد به اعماق وجودت . دنبال خونی می گردد تا از آن سیراب شود که جان بگیرد . جان تو را می گیرد تا جان بگیرد و بر قلمرویش بیفزاید. شاخه می زند به هر رگ و مویرگی از تنت . خون می خورد , از تو می خورد و به بار می نشیند . انار می دهد, انارهای خونی ِ هزار دانه , سرخ سرخ , هر دانه ای داستانی . . .

در قلبم درختی است که انار می دهد. دلم که غمباد می کند یعنی انارها رسیده اند. انارهای رسیده هر غروب ترک برمی دارند. دانه های خونی شان می افتند بیرون و جان من قطره قطره چکه می کند پای همان درخت . اینطوری است که درخت هر روز بزرگتر می شود و انارهای بیشتری می دهد و جان من . . .

یک روز من تمام می شوم, جانم تمام می شود و به خاک می روم . درخت انار با من به خاک می رود . روزی جوانه ی از خاکم بر می آید , درخت می شود, درخت اناری می شود . . .

روزی از کنار درخت اناری رد می شوی , اناری می چینی , انار خونی می چینی و  . . .


ادامه اش بماند, به رسم همه ی سه نقطه های این وبلاگ . . . نمی دانم شاید روزی تک نقطه ای در پایان جمله های من هم نشست . . .
۲۱ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۲۷

عشقِ آسمانیِ من . . .

عشقِ آسمانیِ من . . .

امروزی را نیستی که ببینی وقتی از تو با من می گویند ، چگونه در غربت فرو میروم.

چگونه به رخم می کشند رشته های پنهانی را که هنوز مرا به تو پیوند می زنند ، چنانچه امروزِ آدمی با خاطرات از دست رفته اش پیوند خورده است.

هنوز؟ چه واژه ی نامانوسی. هنوز هم می آیند ، و هنگامِ از تو گفتن مستقیم در نگاه گم گشته ام خیره می شوند ، سکوت طولانی ام را می شنوند ، می روند . آنوقت چگونه من حتی راه و رسم با تو سخن گفتن را فراموش کرده باشم. . . ؟

۰۹ فروردين ۹۴ ، ۱۲:۱۱

زندگی من . . .

زندگی من شبیه پازل هایی شده که فقط با دست تو تکمیل می شود

من قصه ی دنیا را این گونه تکمیل می کنم

تو . . .

تو. . .

تو . . .

که داشتنت تکمیل ترین اتفاق جهان است

و نداشتنت درست شبیه تنهایی ست قدم می زنم با خیالت و بلند فریاد می زنم

که تمام پازل های جهان با تو کامل می شود می شنوی . . . ؟

۰۴ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۵۲

برای باباها و دخترها . . .

برای باباها و دخترها
دختر داشتن موهبتی است بی‌ بدیل . . .
دختر عشقه . . . دختر زندگیه . . .
بعد از دیدنش بی اختیار اشک ریختم !


دریافت
مدت زمان: 3 دقیقه 26 ثانیه