.:: چرت نویس ::.

گاهی سکوت عاشقانه ها ، در دلت غوغا به پا می کند . . .

.:: چرت نویس ::.

گاهی سکوت عاشقانه ها ، در دلت غوغا به پا می کند . . .

درباره بلاگ
.:: چرت نویس ::.

نگاه پر از حرفم را کسی ندید . . .

یا شاید کسی نخواست ببیند . . .

پس همه ی حرفها نوشته شد . . .

و شد "چرت نویس" . . .

آخرین نظرات
  • ۲۳ آذر ۰۰، ۰۸:۱۰ - احمد تبریزی
    عالی
۲۵ فروردين ۹۴ ، ۰۹:۳۸

صدای بال زدن فرشته . . .


آفریدن فرشته ها شاید آسانتر از آدمها بود برای خدا اما خلق کردن فرشته ای که باید در قالب یک آدم باشد کار سختی ست.
من تو را یکی از همانها میدانم و نمیدانم خیالم را کسی می فهمد؟ اینکه چشمها را ببندم و صدای گامهایت را بشنوم و منتظر بمانم تا نزدیک و نزدیک تر شوی. چیزی شبیه صدای بال زدن یک فرشته . . .

رویاهای من عجیب نیست! من از آسمان پر ابر باران میخواهم . . . شده ام آن باغبان پر بغض که میداند تا آسمان گریه نکند غنچه هایش نخواهند خندید.
شنیده ای ماجرای فرشته ها روی شانه های آدمهای دنیا را؟ اگر نشنیده ای سرت را روی شانه ام بگذار تا بگویمت که "شانه ها جای فرشته هاست" . . .

سالهاست که با خودم مرور میکنم حرفهای دیگران را. قبل تو فکر می کردم اصلا فرشته ها نمی توانند بد باشند اما تو معادلات و حتا اعتقاداتم را بهم زده ای . . . تو در عمق نگاهت شیطنت داری . . . انتهای چشمانت آغوش گرمی طلب دارد . . . این یعنی هر آن ممکن است دستهای آدم را بگیری و به عمق چشمش خیره شوی و لبخند بزنی . . .او سجده خواهد کرد بی هیچ تمردی.

رویای من عجیب نیست . . . من تو را میخواهم آن هنگام که کلون مردانه درب به صدا در می آید و شکوفه های خوشرنگ چادر روی آبشار طلایی موهایت می نشیند و صدای نفسهای تند و قدمهای آهنگینت میان کوچه می پیچد . . . چشمانم را می بندم و عطر آسمان حس میکنم و میشنوم صدای بال زدن یک فرشته را . . .

۲۴ فروردين ۹۴ ، ۱۱:۳۵

روزی در هزار دانه ی اناری . . .

دانه ی کوچکی است که در دورهای قلبت جوانه می زند و آرام آرام شروع می کند به ریشه دواندن. چنگ می اندازد به اعماق وجودت . دنبال خونی می گردد تا از آن سیراب شود که جان بگیرد . جان تو را می گیرد تا جان بگیرد و بر قلمرویش بیفزاید. شاخه می زند به هر رگ و مویرگی از تنت . خون می خورد , از تو می خورد و به بار می نشیند . انار می دهد, انارهای خونی ِ هزار دانه , سرخ سرخ , هر دانه ای داستانی . . .

در قلبم درختی است که انار می دهد. دلم که غمباد می کند یعنی انارها رسیده اند. انارهای رسیده هر غروب ترک برمی دارند. دانه های خونی شان می افتند بیرون و جان من قطره قطره چکه می کند پای همان درخت . اینطوری است که درخت هر روز بزرگتر می شود و انارهای بیشتری می دهد و جان من . . .

یک روز من تمام می شوم, جانم تمام می شود و به خاک می روم . درخت انار با من به خاک می رود . روزی جوانه ی از خاکم بر می آید , درخت می شود, درخت اناری می شود . . .

روزی از کنار درخت اناری رد می شوی , اناری می چینی , انار خونی می چینی و  . . .


ادامه اش بماند, به رسم همه ی سه نقطه های این وبلاگ . . . نمی دانم شاید روزی تک نقطه ای در پایان جمله های من هم نشست . . .
۲۱ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۲۷

عشقِ آسمانیِ من . . .

عشقِ آسمانیِ من . . .

امروزی را نیستی که ببینی وقتی از تو با من می گویند ، چگونه در غربت فرو میروم.

چگونه به رخم می کشند رشته های پنهانی را که هنوز مرا به تو پیوند می زنند ، چنانچه امروزِ آدمی با خاطرات از دست رفته اش پیوند خورده است.

هنوز؟ چه واژه ی نامانوسی. هنوز هم می آیند ، و هنگامِ از تو گفتن مستقیم در نگاه گم گشته ام خیره می شوند ، سکوت طولانی ام را می شنوند ، می روند . آنوقت چگونه من حتی راه و رسم با تو سخن گفتن را فراموش کرده باشم. . . ؟

۰۹ فروردين ۹۴ ، ۱۲:۱۱

زندگی من . . .

زندگی من شبیه پازل هایی شده که فقط با دست تو تکمیل می شود

من قصه ی دنیا را این گونه تکمیل می کنم

تو . . .

تو. . .

تو . . .

که داشتنت تکمیل ترین اتفاق جهان است

و نداشتنت درست شبیه تنهایی ست قدم می زنم با خیالت و بلند فریاد می زنم

که تمام پازل های جهان با تو کامل می شود می شنوی . . . ؟

۰۴ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۵۲

برای باباها و دخترها . . .

برای باباها و دخترها
دختر داشتن موهبتی است بی‌ بدیل . . .
دختر عشقه . . . دختر زندگیه . . .
بعد از دیدنش بی اختیار اشک ریختم !


دریافت
مدت زمان: 3 دقیقه 26 ثانیه
۲۵ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۳۳

شنیده ای ؟ . . .



شنیده ای؟ امسال، نیمه شب قرار است که سال جدید بیاید . . .
قرار است بالاخره یک شب مردم ببینند دلیل تلاطم دریای وجودم را !
قرار است که زیر نور ماه آرزو کنند بهترین حال را . . .
قرار است که امسال مردم هم یک شب مانند هرشب من بیدار باشند.
.
همیشه اثر نبودنت، شبها معلوم شده است؛ درست مثل ماه!
فرق دارد نور و تاریکی . . .
"م‍‍َدِّ" آمدِ تو را کنار "جذر" نبودن هایت می گذارم. دریا می شوم وقت طلوع تو.
.
هنوز ماه تویی و بهار تویی . . . پس برایم فرقی ندارد شب تحویل سال. من مثل هرشب مات درخشش ماه بیدارم . . .
به وقت ساعت 2 بامداد . . .
پ.ن: نسیمی که عطر پیرهنت را می آورد
١٠ درصدش هواست، ٩٠ درصدش شراب . . .

عشق هم در دلِ ما سردرگم . . . مثلِ ویرانی و بهتِ مردم . . . گیسویت تعزیتی از رویا . . . شب طولانی خون تا فردا . . .

در سرم وسوسه وصال ، در نگاهم تضرع هر چه نیاز ، و دلم نیستان سوزانی از حسرت ها . . . و تویی که پیدا نمیشوی که قائله عشق را خاتمه دهی . . .

سودای عشق و شمیم بهار ، در هم آمیخته شده که عطرش هوایی ترم کنند در طلب خواستنت ، ولی افسوس که زمستان تنهایی در شیارهای وجودم رخنه کرده . . .

مگر اینکه پامچال حضورت در چشمانم شکوفه دهد . . .

قدوم بهار ، شروع فصل عاشقانه هایتان باشد . . .

۲۴ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۲۹

به پایان آمد این ، دفتر . . .

جرمِ م.ا ، دلِ م.ا
۲۴ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۲۱

پایتخت تنهایی . . .

من

در هر شهری که باشم ،

آنجا پایتخت تنهایی ست . . .

دارم دیروز نامهربان را در مُهر دستانت بو می‌کشم. در زوایای ذهنم می‌کاومت. در تمام غزل‌های ناگفته‌ای که بوی بودنت را برای بزرگ شدن کم دارد.

 بر فراز کوچه ها پرواز کن . . .  قصه ای را با خدا آغاز کن

کجا تو را آغاز کردم و خودم گم شدم که چنین آرام بر قنوت دست‌های من غنوده‌ای و سر برنمی‌داری؟؟ از نازنازان بالشت‌هایی که صورتت را در خواب خود نوازش می‌دهند. کی می‌رسی از لن‌ترانی چشمه‌نوش‌ها تا مرغ سحر، تو را در مقرنس سبزآبی که شمالش به سمت من وزیدن می‌گیرد و شوق هم‌نفسی با تو را تا جاده‌ها می‌کشاند، بر پشت‌بام‌ها بریزد. باید بیایی، باید بیایم، باید بیاییم؛

من دارم صرف می‌کنم تمام فصل بودنت را در برکه چشم‌هایم که دست از بی‌تابی برداشته‌اند و مرا شرجی می‌کنند در آسمانی که از عسل چشمانم سیراب نمی‌شود و هی نغمه نغمه باران را بر دستهایم می‌چکاند.

۲۱ اسفند ۹۳ ، ۱۳:۲۱

باور کن . . .

هنوز مدهوش بوی درختهای باران خورده خیابان خسته ی  روبروی پنجره ام ، هنوز وقتی لبخند می زنم تو در نگاهم شعله می کشی ، هنوز زیر لب اواز می خوانم و سر زنده سلام می کنم ، به همان عصر داغ انکار ،به همان طعم تلخ تردید ؛ که هنوز می ترسم . . . از تعبیر تردیدهایم ، به همان غروب دم کرده و سنگین خداحافظ یمان . . . همان قدر عاشقم که بودم ؛ نه . . . در مسلخ عشق سر سبزی نمی ماند که سرخی زبان اتش پندار را اشفته تر کند . . .

هنوز انقدر ساده هستم ، که  سکوت چشمهایم صداقت را بیداد کنند . . . حسابگری به کنار ؛ بیش از پیش دوستت دارم . . . این را حلقه سیاه دور چشمهایم ، چال گونه هایم که  از لبخندهای ساختگی خسته شده ، صلابت قدم هایی که بی صدا می لغزند  و دستهایی که پنهان در حجاب تظاهر می لرزند ؛ فریاد می کنند :

و من نجیبانه پرده پوش رازی می شوم  که در پرتو بازیهای تقدیر ، به عروسک های خیمه شب بازی جان داد . . . نمی دانم شاید تو هم مثل گذشته حرفهایم را از نگهاهایی که می دزدم  می  خوانی و مثل همیشه تظاهر می کنی نمی دانی  تا نکند حباب خالی غرورم بشکند . . .

هنوز دیگرانی هستند که تنهاییت  را به رخ سکوتم  بکشند ؛ هنوز دیگرانی هستند که زخم زبان تندشان خاکستر صبوریم را شعله ور کند و بسوزاندم . . .

باور کن . . .

می سوزم وسکوت را می بلعم . . .

عهدمان پا برجاست به  تقدس سکوت سوگند . . .

باور کن . . .

یکم خودمونی : چقدر دلم برایِ گفت و گویِ عاشقانه مان تنگ شده ... گفت و گو هایی که با چاشنی اخلاص همراه بود ؛ برایِ رفعِ دلتنگی ...

خدا بهمان رحم کند ؛ دلتنگی امانم را بریده و هیچ راهی ندارم ...

اما این را بدان ؛ بیش از پیش دوستت دارم . . .

۲۰ اسفند ۹۳ ، ۰۸:۳۷

صبــر ! . . .

نگـــو !

دیـگـــر از آسمــان نگو !

نگو که قد کشیدن آسان است . . .

که ستاره ها نــزدیکند ، و هــوا مهتابی !

کــم دارم . . . کم آورده ام واژه ها را . . . دل من نیــز تنگ می شود گاهی ، باور کن!

سنگ نیستم من . . . که صخره باشم کوه وار ! قطره آبی هم حتی نیستم . . . که جویی باشم  به سمت دریا ،یا پرنده ای حتی به شوق پرواز ! . . .  کوچک و حقیــرم با دستانم که خالــی اند و نگاهــی پاشیده به ناکجا ! قلبی غریب که غریبانه ناگزیر و به اکراه ِتقــدیر می تپد . . . خسته و هر از گاه !  و این نفــس . . . این نفسهای وانفسای سخت و ثقیــل . . . و تهوع های بی وقفه . . . و سرفه های دم صبح ، کابوسهای دمادم شبانه ! و آلرژن های هر روزه . . . و تب و انجماد غریب درونم ! می بینی ! اینها کم اند هنــوز. . .

شاید هنوز باید با درد و داغ این راز گردیم آشنــاتر ؟!

صبــر !

۲۰ اسفند ۹۳ ، ۰۸:۲۷

و خانه ی دل من بهاری . . .

آخرین روزهای اسفند،

تنفس گرم زمین ، خمیازه ی درخت و کم کم شکوفه هایی که بر شاخه ها چشم باز می کنند.

تو می گویی فصل دیگری در راه است

و من می گویم :بهار آمده؟

تو نگاه می کنی و یک دل سیر می خندی

و من  هر چه فکر می کنم

می بینم بهار در خانه ی قلب ماست

و تماشای گل های دامن توست که با آمدنت بهار را راهی خانه ی قلبم می کند

آن هم نه فقط سالی یک بار

که با هر بار گذرت از این چارچوب فصل خانه تکانی می شود

و خانه ی دل من بهاری . . .


تکنولوژی، کار را خراب کرده است!

قبلا که دلتنگ هم می شدیم ، نامه می نوشتیم . . . از لرزش دست و اشک های جا گرفته بر روی کاغذ ، عمق دلتنگی مان حس میشد !

اما حالا . . .

این تکنولوژی پر ادعا ، حتی توان انتقال اشک و لرزش دستمان را ندارد !

من با این شکلک های مصنوعی ، چگونه به تو بفهمانم که تا چه حد نــــیستی؟!

و

تو بدون لمس جای اشک ها و دیدن خط لرزانم ، چگونه حرفم را باور میکنی؟!

حس خوشنویسی ندارم! دستخط بدم را به دل تنگم ببخش .  .  .

۱۸ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۱۶

پیشاپیش سفرت بخیر . . .



سفر که میروی ؛ به قرآن ، در سینی نیازی نیست ، و نه به کاسه آب پر از گلبرگ ،

کاسه چشمان من کافیست ، جاده ها را خیس میکنم پشت قدمهایت تا رفتنت شگون داشته باشد و زود برگردی

چار قل از لبم نمیرود ، سلامت باشی و شاد آن روز که می آیی

آن روز که دیر مباد !

من همه ابرها را به آیت الکرسی میسایم تا قرآن باشند بر سرت

چه پیامک قشنگی است: دل من پشت سرت کاسه آبی شد و ریخت ، کی شود پیش قدمهای تو اسفند شوم . . .

سفرت بخیر . . .
۱۸ اسفند ۹۳ ، ۱۳:۱۰

آرزویِ محال . . .

مدتهاست عادت کرده ام که با صداى تیک ، تاک ساعت در سکوت اتاقم خوابم ببرد ،

و من در حسرت . . . ،

که چه مى شود روزى لالایى تو جاى تیک ، تاک این ساعت را بگیرد ؟!

مى دانم ،

مى دانم، آرزوى محالى است . . .!

۱۷ اسفند ۹۳ ، ۰۷:۲۶

بانوی شرقیِ من . . .

بانوی شرقیِ من . . .

تو خیره میشوی و من هراسان دل میبازم . . . تو تجلی میکنی و من کم کم رنگ میبازم . . . تو در من رسوب میکنی و من در ذهن فراموشی ها به خاک سپرده میشوم . . . تو تعالی زیباترین جلوه ی عاشقانه های منی . . . و من برده ی این احساس همیشه جاری در عروقم . . .  تو حرمت استواترین ایستادگی های ثبت شده در تقویم دلدادگی ات  . . . و من افسار شده در رقبه ی تو . . . تو حامی جان و مال و عِرض و شرف منی و من معتکفی در پستوهای حریم تنهایی تو . . . تو جرعه جرعه عشق میطلبی و من سبو سبو به کامت لبریز میشوم . . .

ای حامی تکیده گی هایم . . . ای سروَر خمیده گی هایم . . . ای تجلی ربانیت روزگارم ؛ که رب البیتی چون ترا سزاوارترینم . . . در عـُرف و شرع ؛عارفانه و شاعرانه سلب اختیارم نمودی که اُسوه ی اقتدارم باشی ؛ و هستی . . . هستی ام را هستی بخشیده ای . . . و هوشیاری ام را مستی . . . سلطنتت را بر پهنای مملکت قلبم حاکمیت میکنی . . . پس نگاهت را از این همیشه مملوکت باز نگردان ..

پ.ن: دلتنگِ عاشقانه هایت هستم بانو . . . دوستم داری؟

۱۱ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۰۰

فکر دوباره آمدنیم . . .


همیشه در دل همدیگریم و دور از هم

چقدر خاطره داریم با مرور از هم

دو ریل در دو مسیر مخالفیم و بهم

نمی رسیم بجز لحظه ی عبور از هم

تو من ، تو من ، تو منی ، من تو ، من تو ، من تو شدم

اگر چه مرگ جدامان کند به زور از هم

نه ، تن نده پری من ! تو ورد ها بلدی

بخوان که پاره شود بند های تور از هم

نه ، مثل ریل نه . . . فکر دوباره آمدنیم

شبیه عقربه ها لحظه ی عبور از هم

پ.ن : منتظرت خواهم ماند . . .

۱۰ اسفند ۹۳ ، ۱۱:۰۷

خلوت . . .

گاهی افکارم انبوهی از کلمات می‌شوند در پروازی بی‌فرود

گوشه‌ای می نشینم و به آسمان قلبم چشم می‌دوزم در انتظار نم نم باران

که بیاید و این شهر غبارآلوده را اندکی امید دهد . . .

و آرامش

اینطور زندگی را عاشقانه دوست دارم

من و خودم و او که همه را می‌داند در گفتگویی بی‌کلام

و درددلی صمیمانه . . .

اما نمی‌گذارند

با قلبم که خلوت می‌کنم ، از من حرف زدن می‌خواهند

وقتی که حرف می‌زنم همه‌ی آن چیزی را گفته‌ام که نمی‌خواستند بشنوند

من از گفتن درمانده‌ام

بگذاریدم به حال خود

مرد گاهی خلوت می‌خواهد

خلوت . . .

پ.ن: دوستت دارم و این را به خدا هم گفتم . . .


برایت غزلی دوباره می سرایم
من که قافیه ام را به تو باخته ام
در این بازی روزها برایت غزلی بی قافیه می سرایم
از نگاه مبهم شب برایت می سرایم
از سرود بارانی که میدانی . . .
به رنگ همان آسمانی که میدانی . . .
با نوای نای شبان در خلوت همان بیابانی که میدانی . . .
برای تو که در افق های دریای عشق غرق شدی
و به من درس عاشقی دادی
حالا من برایت از دو سپید می سرایم
آن دو سپید که میدانی . . .
آن دو را برایم بخواه از همان خدایی که میدانی . . .
پ.ن:
رونوشت به تو که میدانی
سلام به تو
تو که عاشقی کردی
ای که آسمانها را غرق ژرفای نگاهت کردی . . .


ای به روی چشم من گسترده خویش . . . شادیم بخشیده از اندوه بیش . . . همچو بارانی که شویَد جسم خاک . . . هستیم زآلودگی ها کرده پاک . . . با توام دیگر ز دردی بیم نیست . . . هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست. . .

در این لحظه , در این ساعات , احساس پادشاهی را دارم که . . . بر سریر سلطنت خویش نشسته . . .  و  قلبِ ملکه ای که تمامی مُلک هستی از آن من است . . . و تو بلقیسی هستی که سلیمانش آن را به درگاهش خوانده . . . وه که چه خوشبخترینم . . . اگر تمامی دنیا را در کفه ای , و این لحظه را در کفه ی دیگر قرار دهم . . . همین یک لحظه به تمامی ملک سلیمانیم می ارزد . . .

لبخندی از رضایتی تام بر گوشه ی لبانم نشسته , احساس پروانه ای را دارم که به سبکبالی خویش مغرور است . . . آنقدر تازه ام از تو , که پنداری همین لحظه متولد شده ام . . . امروز را سوای تمامی عمرم در دفتر زندگی ثبت میکنم . . . که تو خود تاریخ هستی منی . . . شرمسارم که جز عشق و این احساس صادقانه تحفه ای ندارم که قابل حضورت باشد . . .

آه , صدایت . . . تمامی ارکان وجودم را تسخیر کرده . . . گویی که اسرافیل وار , نَفخُتُ فی الصور را برای دوباره زنده کردنم صیحه میکشد . . .

میدانستم وقتی خالصانه تمنایت کنم . استجابت میشوی به آستان دلداده گیم . . . بزرگوارتر از آنی که در کلمات من بگنجی . . . همین ترا بس که در حصار قلب َم , بانویی میکنی . . . و دیده و وجودم جزء تو را نمیبیند . . .

پ.ن: گرچه بهم نرسیدیم ؛ اما بدون بهانه تپش هایِ این قلب ، فقط تویی ... تو
دوستت دارم و این را به خدا هم گفتم . . .
پ.ن 2 : دلم هر روز برایت تنگ تر میشود . . . منتظر آن روزی هستم که بیایی وتنگ دلم بنشینی . . .

۰۲ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۴۴

مینویستمت به هفت خط عشق . . .

مینویستمت به هفت خط عشق در هزاره های دلداده گیم . . . غزل میشوی در هزاره ی اول , بر لبان دخترکان باکره ای که طعم بلوغ را گاز نزده اند و شرم در نگاهشان قرمزی گونه هایشان را منعکس میکند . . . پرستیده میشوی در هزاره ی دوم . . . مقتدر ترین در رویاهای زنانگیش نقش صبوری بر قامت انتظارش میزنی . . . میماند و متحول میشود که در هزاره ی سوم سیاهی چشمانت را در بهت نگاهم به نام عشق به ودیعه گذاری . . . آنجا که من اینبار از پای در آمدم , به افسون او , دیوانه خطابم میکنند . . . دیوانه ای که جز لیلی کس نمیشناسد . . . سروده میشوی در هزاران مثنوی . . . و به یُمن عشق من , جاودانه در تاریخ خط نویسان هر دو عالم هستی پذیرفته ی قـُرب میشوی . . .

هنوز هم از تو مینویسم تا آتشی شوم بر تندیس صلابتت ، و تو بانویی شوی ؛ که در تمنای وصالت ، پروانگی است در حرارت شمع شهوت های دنیوی سوخته و خاکسترت رنگ پریشان احوالی مرا جوهر شاعران عصرت کند . که طومار دلدادگیم در کُتب حکیمان آنجا که پادشاهان زمانت را به نگارش میسرایند تو هم تجلی کنی و هزاره ی چهارم عشق ثبت بر جریده ی حماسه نویسان شود . . . سوختی ولی خدایت آتشی سرد و گلستانی زیبا از حضورت تقدیم صحنه ی دلدادگی ها کرد که قلعه ی عشق دگر بار با نام همچو تویی معشوق حکاکی شد . . . و آبی سفید که خنکای دل شیرین صفتان باشد از احساس زمین جاری شد . . .

و فرهاد وار نقش ایثار و از خود گذشتیگی در تاریخ زمانه به ثبت رسید که باید از محبوب گذشت , تا دامن عشق به خودخواهی آلوده نشود . . .و هزار ی پنجم عشق در نگاه شیرین ابدیت گرفت . . .

مینویسمت ای زن به هفت خط عشق
. . . در قعر هر سکوت . . . با زبان بی زبانی . . . بر بی سطری اوراق دلدادگی ام . . . در چاه تنهاییم آنجا که ظلمت تنهایی سایه ای بر عزلتم انداخت . . . و صبورانه مرا به داشتنت میخواند . . . که چه باشی و چه نباشی . . . بر روشنای آفتاب یا در قعر تاریکی و ظلمات ؛ باز تو همواره صدر نشین قلب منی ؛ ای زن . . . و هزاره ی ششم پیشکشی عشقی میشود که نام تو رهگـــــــــــــــــذر در قلمروی احساسم به هفت خط زیبای عشق نگارش شود بر ستون استقامتم , که تو در این هزاره آزادیت حکم میکند این چله نشین عشق را که در هر زمان همتایی نداشت . . . و هماره سوگلی قلب عشاقش میبود شریکی برایش انتخاب کنی از نوعش . . . شرع را میخی کنی که با خط دُرشت مسماری هزاری هفتم را اینگونه رقم زند که بنویسد آزادی . . . و من هنوز اشک را مینویسم , اینبار نه از سوختن ها و تنهایی و قعر چاه . . .

پ.ن: ملکه زیبارویِ من ؛ تا ابد دوستت خواهم داشت . . .

۳۰ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۰۲

عاشق که می شوی . . .

عاشق که می شوی

تازه عمق فاجعه را از دل روضه ها می فهمی . . .

۳۰ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۰۸

که نشد . . .

امشب این چند خط بهانه ای میشوند تا از پیچ این حادثه عبور کنم . قرار بود به جای این همه دل دل ؛ دلداگی کنیم , که نشد . قرار شد کنار قلبهای چروک خورده مان جوانی کنیم , که نشد . مصمم شدیم برای آفتابی کردن این شبهای مهاجم , اما نشد .
قرار شد فاصله ها را تحقیر کنیم و پل بزنیم ما بین انزوایمان , که نشد . حکم کردیم ما را منظره کنند تمام پنجره های مه گرفته , اما نشد . قرار بود سر وعده ی عاشقی پشتمان نلرزد , که نشد . نصیحت کردیم تمام ابرها را که برای هم آغوشی ما را بهانه کنند , اما نشد .
قرار شد دخیل ثانیه هایمان را به نگاه های هم بدوزیم , که نشد . قرار شد از این من های پوشالی رها شویم و خلاصه شویم در هم , که نشد . مشتاق شدیم تا این دلشوره ها را شیرین کنیم , اما نشد . هم پیمان شدیم تا لمس بی واسطه ی آفتابی ترین تن , که نشد .

قرار بود تو بنشینی و من در شبستان موهایت پرسه ای مهتابی بزنم , اما نشد . مکلف شدیم جرعه جرعه صداقت را سیراب کنیم , که نشد . قرار شد عیادتی جاودانه کنیم از چشمهای هم , اما نشد . تو از متن رویا های کودکیم آمدی تا من مشق کنم همه ی اشتیاق با تو بودن را , که نشد .

قرار شد آنقدر پیشانیهایمان را به هم بچسبانیم تا رویای هم را خواب ببینیم , اما نشد . مقصد ما پیوند شاخه ی آرزوهایمان بود , که نشد . قرار بود در دستهای هم آسمان را خانه نشین کنیم , اما نشد . ما همه ی حسرتها را پشت سر گذاشتیم و پیمان بستیم تا پشت غربت هم اردو بزنیم , که نشد . ما میتوانستیم مثل سایه ها در هم ادغام شویم , اما نشد . قرار شد از این پاییز تا بهار هرم نفسهایمان را تقسیم کنیم , که نشد .

اما با خیالت . . .

پ.ن: شهابی را دیدم . . . آرزویم را بلند می گویم : "تو"

پنهانی عاشق بودن

در لفافه از عشق گفتن

این پاورچین پاورچین قدم برداشتن

این سایه بودن

بودن های لا ارادی و تظاهر به نبودن ها

شعر را هم آهنگ احساست قافیه دادن ها

با دست پس زدن و با پای پیش کشیدن ها

از مرز کلام گذشتن ها و در بهت و سکوت ماندنها

به غمزه ای به بازار ناز رفتن ها و به بهایش نیاز شدن ها

یعنی اینکه خریدار توأم و عاجز از ابراز . . .

پ.ن: بانو تا ابد دوستت دارم . . .

۲۹ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۱۷

به گمانت که نیستم و نیستی . . .



به گمانت که نیستم و  نیستی . . . به گمانت که رفتم و رفتی . . . به گمانت که دیده بر بستم و پشت پلکهای  فراموشی به باد نسیانت سپردم . . . به گمانت به همین سادگی دل دادمُ  و از آن  ساده تر دل گــــــُسستم  . . . به گمانت که کـُدورت به دل نهاده شده دیواری میشود بین ما و سدّ محبت میکند . . . به گمانت که تصویرت محو شد آن سوی خاطره ها . . . ونگاهی که مرا مست میکرد ؛ افسون سحر انگیزش را از دست داده ؟ . . . به گمانت که میشود سینه را از مهرت خالی کرد ؟ به گمانت که میتوان بدین راحتی هر آنچه بود و گذشت را در جامه دان های هجرت نهاد و دل به جاده  تنهایی ها سپرد و انگار نه انگار دیروزی بود و من . . . دیروزی بود و تو . . . دیروزی بود و دلدادگی  . . . ؟
ای شرقی ترینم . . . ای مُستبدِ سراپا غرور . . . پیش از اینها من عاجزانه معتکف درگاه تو بودم . . . پیش از اینها من سایه های انتظار را همدم بودم و همراه . . .  پیش از اینها من چله نشین عشق تو بودم . . . پیش از اینها من حیران وادی تو . . . ای هم قبیله من . . . من از ازل بدنبال تو بوده ام . . . من از دل تاریخ سرگشته و مبهوت تجلی تو بوده ام . . . چگونه رهایت کنم . . . که ترا ؛ نــــه  . . . چگونه دل را از اسارتت برهانم . . . و حال اینکه بدلخواه خویش ؛ افسار مهرت را بر عنقا و سیمرغِ وجودم گـِره زدم . . . تو در منی و من در خویش اسیر توام . . .

گمان مبر که بدین سادگی دست دل از رخسار ماه گونه ات بشویم . . . من ترا که نه در دل . . . در ذهن میپرورانم . . . آه که طنین صدایت زمزمه ای در درونم بپا کرده  . . . ترنم صدایت آوای دل نشین حسی جاودانه است . . .

پ.ن: بانو تا ابد دوستت خواهم داشت . . .
۲۸ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۵۲

" دوستت دارم " . . .

" دوستت دارم " واژه ای نیست که ترانه شود و زمزمه لبهای هر فارغ احوالی . . .

" دوستت دارم " کلماتی نیست ، در جوهر قلم هر نویسنده ای برای نگارش سطور کتاب هائی که قوت روزانه اش را حاصل کند . . .

" دوستت دارم " رویاهای خام یک جوان که بلوغ را تجربه میکند و دگرگونی احوالاتش را با آن به رخ میکشد، هم نیست . . .

" دوستت دارم " تاب وتب و بیقراری های هر "تارک الدنیائی " نیست که بیخیال از روزگاران و آدمیان تنها خویش بین باشد . . .

" دوستت دارم " چله نشینی فلان زاهد در پستوهای تنهائی هم نیست . . .

" دوستت دارم " توجهی ست ، که دیروز ترا خاطره کرده و امروز ترا حضوری داده و فرداهای ترا انگیزه . . .

پ.ن: بانو تا ابد بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت . . .

هر چقدر هم بگویی:

مردها فلان ,

زن ها فلان ,

تنهایی خوب است

دنیا زشت است . . .

و از این حرف ها . . .

آخرش روزی قلبت برای کسی تند تر میزند . . .

پ.ن: تا ابد بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت . . .

۲۷ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۲۶

بانو . . .

بانو حواست باشد . . . ! مرد تو پر است از حرفها و غصه های نگفته  . . . گوش شنوای حرفهایش باش . . .

بانو حواست باشد
. . . ! مرد تو اگر دلش تنهایی می طلبید هیچ گاه شانه های مردانه اش را به زیر بار هزاران تعهد خم نمیکرد تا آشیانی بسازد برایت با گرمای عشق . . . تنهایش مگذار . . .

بانو حواست باشد . . . ! مرد تو . . . مرد توست ؛ سالاری است از جنس خودت ؛ آرامشی است از جنس آسمان ؛ تکیه گاهی است از جنس غیرت . . . به او اعتماد کن .. .

بانو حواست باشد
. . . ! مرد تو شیفته ی زیبایی توست . . . مبادا زیباییت در پس پرده ی خستگی و تلاش روزانه ات پنهان شود . . . زیبا باش اما فقط برای او . . .

بانو حواست باشد
. . . ! بزرگترین درد یک مرد شرمندگی او از نداشته هاست در کنار تو . . . درکش کن . . .

بانو حواست باشد
. . . ! از دامن توست که مرد به ملکوت میرسد . . . بانو . . .

عزیز باش . . . فقط برای او . . .

پ.ن: بانویِ نامحرمِ قلبم ، دعایم کن تا به آن هدف برسم ، تا در دنیایی که سخت انتظارش را می کشیم ، به انتظارت بنشینم . . .

تا ابد بی آنکه بدانی دوستت خواهم داشت . . .

۲۷ بهمن ۹۳ ، ۰۷:۴۲

بی هوایی . . .

بی هوایی . . .

آدمی را خفه نمی کند . . .

گاهی،

هوایی شدن  . . .

آرام آرام . . .

بدون ِ روسیاهی

خاموشت می کند . . .

وقتی تو نیستی  . . . شادی کلام نامفهومی ست !

و " دوستت می‌دارم " رازی‌ ست

که در میان حنجره‌ ام دق می‌کند

و من چگونه بی‌ تو نگیرد دلم ؟

اینجا که ساعت وآیینه و هوا . . .

به تو معتادند . . .

۲۶ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۲۲

شغلِ من . . .

برای فرار از دوست داشتن ِ کسی

به تا دیر وقت

کار و . . .

کار و

کار

پناه می برند آدم ها گاهی ،

تکلیف من چیست؟

که فرار از من فرار می کند

وقتی "تو را دوست داشتن"

شغل من است . . .

۲۶ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۵۷

اما ؛ حالا . . .



هیچ وقت از فاصله ها نمی ترسیدم


فکر می کردم تا دلم برایت تنگ شد

خودم را سرگرم کاری می کنم و حواسم از تو پرت می شود

کتابی بر می دارم و می خوانم

به تماشای تلویزیون می نشینم و یک فنجان چای را تمام می کنم

خیلی که تحمل خانه سخت باشد

می روم پیاده روی . . .

اما

حالا

به قرآن دلتنگی دارد خفه ام می کند . . .
۲۶ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۰۱

دوست داشتنت . . .

احساسم بر زیبائیش سنگینی میکند ، لحظه به لحظه بر ثقل این عشق افزوده میشود ، و وجودم لبریز از حسی که پنهان کردنش از دایره قدرتم خارج . . .

شمیم رایحه معطرش تمام این حوالی را پر کرده است ، فقط کافیست که طیف دلنشینش از کنار خلوتم بگذرد . تا دنیایم رنگ دیگری بخود گیرد  و لبهایم به شکوفه تبسمی ، باز شود  . . .

چقدر " دوست داشتنت " شیرین است ، باور کن قند در دلم آب میشود فقط با یک صدای مهربانت . . . زمهریر این زمستان سرد ، با لبخندت داغی دلپذیری را به وجودم منتقل میکند . . .

کاش ترا هم سهمی بود از این همه حس مطبوعی که از خواستنت در وجودم پا گرفته . . .

پ.ن: تا ابد بدونِ آنکه بدانی دوستت خواهم داشت . . .

۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۱۵

هپی ولانتاین . . .


میگویند که بوی عشق می آید . . . روز عشق می آید . . . حال و هوای عشق می آید . . . همین روزها . . . اگر آمد سلام مرا هم به عشق برسانید . . . " هپی ولانتاین "

تابحال ، از عسل ِ چشم کسی مَست شدی ؟!!

تا بحال ، عاشق ِ دیـوانـه ی سرمست شدی ؟

من همان عاشق ِ دیوانه ی سرمست ِ توأم!!!!

تـو بـه اندازه ی من پای کسی هـرز شدی ؟

وقتی از خلسه ی آغوش ِ تـو بر می گردم!!!!

تـو هم آشفته ی آن بوسه ی بی مرز شدی ؟

من که از دوری تـو تـار ِ دلم می لـرزد!

تو هم اندازه ی من این همه دلتنگ شدی ؟

هوس ِ خواستن ت ، مثل ِعسل شیرین است

تو بگو ، عاشق ِ این قلب ِ پُر از درد شدی ؟!

۲۴ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۱۳

او همه زندگی من است . . .


آنکه دستش در دستت گره خورده

آرزویم بود

عزیزم بود

ولی حالا . . .

حرفی نیست . . .

فقط هوایش را داشته باش!

او همه زندگی من است . . .

۲۴ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۰۵

رسم روزگار است دیگر . . .


رسم روزگار است دیگر . . .

از یک دست تقدیم میکند . . .

و از دست دیگر . . .

به زور از چنگت بیرون میکشد . . .

۲۴ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۱۷

و نخواهی دانست چرا . . .


سالها بعد . . . خاطرت از خاطرم خواهد گذشت . . .

و نخواهم دانست کجایی اما . . .

آرزوی من برای خوشبختی تو . . . تو را در بر خواهد گرفت . . .

و احساس خواهی کرد  . . .

اندکی شادتر و اندکی خوشبخت تری . . .

و نخواهی دانست چرا . . .

۲۳ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۵۳

سامان من کجایی . . . ؟

سر راهت نشستم 

سر به سودایت بستم 

دل به رسوایی عشقت سپردم 

من مست مست  صد بار سرودمت 

در سلسه مویت آمیختم

با تو بودن را هزار خواندم 

جان به راه دادم 

چشم به دور آویختم 

ای همه من 

همه تو شده ام 

توی من کجایی 

دل سودا زده را تو سامانی 

سامان من کجایی . . . ؟

۲۳ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۱۳

جالبناک . . .

تصمیم گرفتم از الآن لباس هایِ دختر کوچولویی که  قراره اسمِ "تو" روش باشه ؛ با سلیقه خودم بگیرم . . .
۲۳ بهمن ۹۳ ، ۰۸:۵۱

بزن باران . . .


بزن باران

زمین لب تشنه تر از این نخواهد شد

هوای خانه ات مه دارد و سرد است،

بیا هم خانه ما شو

بزن باران ،

زمین تب کرده از احوال آدمها هراسان است

نشان ده روی سردت را ،

بیا طوفان و دریا شو

گلوی آسمان بغض است و دردش را نمیدانم

سرازیر از نگاهش شو، زمین غم را خریدار است

هزاران عاشق بیچاره دارد میگدازاند ،

برای عاقبتهاشان غمی دیوانه میخواهد

نمیدانی چه دلها با تو میگریند

نمیدانی . . . بزن باران

سریع و بیخبر لبریز شو،

فرصت نده

ما همه از چترهامان دیگر گریزانیم

بزن با منطق رگبار صحرایی

بزن باران . . .

تو هم عاشق شدی باران ؟

که از آن ابر پاره دل نمیبُری !

نمیدانی . . .

نمیدانی همین عشقی که دل بر مهر او بستی به زرق یک دم برقی رهایت میکند باران !

جداشو !

ما زمینی ها خاطرات دل گسستن در تو میبینیم

بزن باران، زمینی شو

زمینی دل نمیبندد . . .

۲۲ بهمن ۹۳ ، ۱۲:۰۸

چه دین فداکارى داریم . . . !

مصاحبه با زنان و دخترانى که نیمى از موهایشان بیرون زده ،

سیاست خوبیست براى کشاندن همه به راهپیمایى 22 بهمن !

بى خیال ترویج بدحجابى آن هم در رسانه ملى !!!

و این دقیقا یعنى فدا شدن " دیانت " براى سیاست ،

چه دین فداکارى داریم . . . !

۲۱ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۲۱

فکرش را بکن . . . ؟




فکرش را بکن؟

پادشاه رخ می نماید و حتا پاییز گریز ها نمیتوانند در مقابل زیبایی اش سکوت کنند . . .

فکر کن . . . ؟

اگر همه چیز خوب باشد و تو نباشی، روز خوبی نیست . . .

حتا اگر همه مردم شهر با پاییز عکس یادگاری بگیرند باز برای من کادر پاییز بدون تو میشود قاب دلتنگی و میرود می نشیند در نمایان ترین دیوار قلب . . .

برگها با تبانی باد ، بی اعتنا به نوازش جارو ها ، تمام شهر را بهم میزنند و تو نیستی . . . نیستی و آرامش بهم خورده من تنها حس مشترک با شهر است . . .

به من فکر کن!

وقتی که تمام من درگیر توست. من عاشق پاییز، از برگریزان گریزانم بی تو . . . این پنجه های رنگارنگ چنار زیر پاهای من به دامنت چنگ میزنند وقت قدم زدنت . . . مرگ برگ ها میشود بهانه زیبایی جشن قدم زنی هایمان . . .

چه عاشقانه بی رحمی! بی رحم مثل تو!

میخواهی نباشی . . . ؟!

پ.ن: این قلب شد سرریز شد سرریز با تو
لب های پر تب چشم آتش خیز با تو
فصل خزان بسیار دیدم پیش از اینها
اما فقط عشق است این پاییز با تو

پ.ن: مطلب چند ماه پیش نوشته شده بود . . .
۲۰ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۱۰

خیـلی ســــاده . . .




در نقاشی هایم

تنهاییم را پنهان می کنم

در دلـم

دلتنگی ام را

درسکوتم

حرف های نگفته ام را

در "لبخندم"

غصـه هایم را

دل من

چه خردسال است . . .

ساده می نگرد . . .

ساده می خندد . . .

از تبار دیوارهای کاهگلی است . . .

ســـاده می شکند

ســــاده می میرد

خیـلی ســــاده . . .

. . .

پ . ن:

صدا کُن مرا

باور کن صدای تو خوب است

باور کن
۲۰ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۰۳

تنهای،‌ تنهای،‌ تنها !



تمام این فاصله‌ها

تمام ِ این تنهایی‌ها

تمام ِ نداشتن‌هایت

ای کاش،‌ خوابی بودند

. . .

شبیه ِ خواب ِ دم ِ صبح

می‌آمدی

 . . .

با دستان ِ شبیه اطلسی‌ات

بیدارم می‌کردی

می‌گفتی:

جان ِ دلم‌، صبح شده است

 . . .

و من

به بهانه‌ی رهانیدنم از خوابی سخت

در آغوش می‌کشیدمت  . . .

اما حیف‌،

تو نیستی

و

من به واقعی ترین شکل ِ ممکن

اسیر کابوس ِ نداشتن‌ات شده ام

تنهای،‌ تنهای،‌ تنها !
۲۰ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۰۰

سکوت شب را دوست دارم . . .



میدانی . . . ؟!
سکوت شب را دوست دارم
اما
سمفونی های بتهون چیز دیگریست
تازه اول شب است
شاملو هم قرار است بخوانم
بدجوری به سرم زده یه لیوان پر از نسکافه ی داغ هم سر بکشم
و . . .
و بعد از آن دیگر هیچ نمیخواهم جز آن که با رویای پیوستن به آغوشش تمام شب را سپری کنم ! . . .
۲۰ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۳۹

بگو برف ببارد . . .


شاید این برف بخاطر نگرانی تو نمی بارد . . . !

نمیدانم به آسمان از من چه گفته ای که اینگونه گرفته ست و اخم هایش باز نمی شود . . .

شاید ترس نبودن دستهای من، دستهای من تو را به التماس آسمان کشانده باشد که نبارد . . .

ترس از نبودن کسی که دستانت را "حا" کند، ترس از تنهایی آدم برفی درست کردن و غروب های سرد یک نفره لعنتی . . .

بگو که لباس سفید به تن کند زمستان . . .

بیش از این نگذار درختان از برهنگی شان خجالت بکشند.

بگو ببارد . . .

دستهای من هست . . .

جیبهای دو نفره من هست . . .

آغوش بدون واسطه ی من هست . . .

بگو برف ببارد . . .

در فنجان شاه صاحبقران برایم چای میریزد . . .

نگاه شاه "صاحب قرن" در مقابل نگاه ملکه "صاحب قلب" اصلا به چشم نمی آید . . . خاطرم پر است از خاطره ی خاطر خواهی هایم.

لبخندی میزند و درون فنجان چای ، قطره قطره قهوه می چکد از چشم هایش . . .

رندانه چادر قجری پوشیده است و چشمانش هم قهوه قجری تعارف می کنند، اما هوس بوسه های کشدار فرانسوی مرا پای میز عهدنامه می کشاند . . .

ترکمانقهوه ای امضا میکنم بین چشمان تو و لب های خودم . . .

حالا قهوه های فرانسوی هم از مستعمرات چشم توست . . . ! بانوی دو رگه ی قجری پوش . . .

پ.ن: من سال های سال از این خانه
بیرون نرفته ام که تو برگردی
یک بار هم که آمده ای مارا
مهمان به قهوه ی قجری کردی . . .

پ.ن2: بانو ، دوستم داری . . . ؟

۱۹ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۵۹

منتظر . . .

وقتی منتظر باشی . . . یک روزت ، یک سال می گذرد . . .

وقتی منتظر باشی . . . خورشید حسود را باید به زور به خانه اش بفرستی . . .

وقتی منتظر باشی . . . ساعتت بیمار میشود . . . آرام آرام می رود . . . گاهی از جایش تکان هم نمی خورد . . .

او هم یک لجباز می شود . . . وقتی منتظر باشی صدای قلبت را می شنوی . . . او هم منتظر است . . .

من می نشینم وسیب ها را میشمارم . . . چند سبد سیب به آمدنت مانده است . . . ؟


با باران پاییز قرار دارم . . . قرار دارم هر وقت که بارید من را خبر کند . . . و من تو را و تو، دل را و دل، عشق را . . .
باران سر سلسله ی زیباترین پاییزانه هاست.. باران بر تخت سلطنت عاشقانه های پاییز نشسته است.
قرار دارم با باران پاییزی
و وقت این قرار آن هنگام که تو باشی ، باران قول داده ست به زیباترین شکل خواهد بارید.
تو را باید قطره قطره عاشق شد . . .
.
قرارمان با باران را فراموش نکنی!
اگر نیایی ، وقتی نباشی ، قرار باران می شود بی قراری من.
به تعداد دانه های باران یادآوری می شود نبودنت . . .
دانه دانه اش قرارم را بهم می زند.
حضرت باران من را تنهایی به حضور نخواهد پذیرفت. چه روز بدی ست اگر نباشی و آسمان دلتنگ شود و ببارد. آن هنگام آسمان چشمان باید همراه ابرهای آسمان شود. . .
.
خوش بحال برگهایی که میزبان قطره های سرازیر شده از وجودت هستند. همان برگهایی که تا مدتها بعد از عبور تو معطرند.
تو گیر انداخته ای مرا میان باران و خودت و به بی تابی کشیده ای دانه دانه باریدن باران را.
قطره ها هم برای رسیدن به تو عجله دارند؛ برگهای پاییز هم. میز تزیین شده با برگهای خیس یک فنجان لبخند گرم مهمانم کن.
بارانی میخواهمت
تو را باید دانه دانه عاشق شد . . .

۱۷ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۳۸

در اصل فاتح اصلی خود تویی . . .

دیدمت بالای بلندترین قلعه قله اقلیمت . . .  رویای فتح از همان روزها شکل گرفت از همان روز هایی که لباس های رنگارنگ تنت که در باد تکان میخورد پرچم حکومت قلب مرا به سخره گرفت.

حال با دلی تنگ لشگر کشیده ام برای کشور گشایی . . . دلگشایی . . .

اقلیمی که در صلح و آرامش بر آن فرمانروایی می کنی بهم خواهد ریخت . . .لشگر کشیده ام به هوای فتح اقلیمی که می دانم اگر تو ملکه آن باشی آرامش خواهد داشت. . . . پس از این نبرد گریزی نیست. من به دنبال همان آرامشم .

نگاه کن به زیر و رو شدن خاک های اقلیم قلبت ، به دژ هایی که یکی پس از دیگری سقوط می کنند به سربازان پرهیزکارت که به حکم تو بناست هیچ غریبه ای را به سرزمین ات راه ندهند . . . نگاه کن چگونه به خاک میافتند . . .  باران گرفته است . . . تو هنوز برروی بلندترین قلعه، من را نظاره می کنی که قدم به قدم نزدیکتر می شوم، هنوز پرچم اقلیمت در اهتزاز است . . .

سقوط دژ ها تورا نگران کرده است اما می دانی که این هجوم فرق دارد . . . سلطنت عقل را یارای مبارزه با لشگر اقلیم عشق نیست . . . من از دیار گرم محبت می آیم، سرمای عقل بزودی خواهد شکست . . .

نزدیک تر شده ام، پای دژ آخر به چشمانت خیره می شوم و پا بر روی پله های عقل و تدبیر و اندیشه و پرهیز و منطق می گذارم و بالا می آیم . . . باران می بارد و خونهای روی لباسهایم را می شوید . . . همه اقلیمت را نظاره کن که چگونه زیر و رو شده است . . . روبرویت ایستاده ام، فرا رسیده است لحظه ای که از آن می هراسیدی . . .

تورا تنگ در آغوش خواهم کشید و بعد از آن بر تمامی اقلیم تو حکم خواهم راند . . . این ملک حالا غیر قابل نفوذ ترین کشور دنیاست . . . راز رمز آلود زندگی همین بودن ما کنار همدیگر است . . .

اقلیمی که هیچ قدرتی را یارای فتح آن نیست .. . تو ضامن آرامش اقلیم عشق خواهی بود و ملکه ی قلبی که خود قبلا آنرا فتح کرده ای . . . در اصل فاتح اصلی خود تویی . . .

۱۷ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۰۹

برادرم . . . خواهرم . . .


زغالهای خاموش را ،

کنار زغالهای روشن میگذارند تا روشن شود . . . همنشینی اثر دارد . . . ما هم اگر کنار کسانی بنشینیم ،

که روشنند و نورانیت و حرارتی دارند ،

ما هم نورانیت و حرارتی میگیریم . . .

برادرم!

همسرت اگر زهرایی باشد تو را زهیر خواهد کرد . . .

خواهرم!

شوهرت اگر علی گونه باشد , تو را بدون شک ام ابیها خواهد کرد . . .


من از دل طوفانی حافظ

از جان شرر بار سعدی

از رقص اشعار مولانا

از مستی ابیات خیام

از آوارگی مصراع های عطار

از صبر صائب


از آه تبریزی شهریار

از پریشانی پروین

از انتظار نیما

از شهر پشت دریاهای سهراب

از فصل نویسی های اخوان

از انزوای منزوی

از غم قیصر . . .

فهمیدم که همین عشق زمینی ، آنان را به آسمان کشید . . .

مقصود از اول معشوق الهی نبود !

حتما چشمهایی شکل چشمان تو را دیده بودند

آه که معلم های ادبیات من چقدر دروغ گفتند . . . !

۱۶ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۲۰

فقط کافیست . . .

یک مثنوی شعر درنگاهت ، پلک باز کن تا سروده شوی . . . غنچه شکوفه میدهد ،بهار با تبسمت . . .

یک سرزمین عشق در دامنه های افکارت گسترده میشود و زمین وسعت میگیرد در عطایت . . . متای هر دو دنیایی چه " حور " باشی به وعده ای ، چه " عین " در واژه عشق ، ای همیشه معشوق . . .

خیال انگیزی چو سیمرغ "اسطوره" ساز ، سحر انگیزی چون " کحیل چشمان " فرعونی نه در واژه توصیف میشوی و نه در کلمات محصور . فراسوی هر خلقت ؛ فقط ترا " خاتون " سرزمین سبز عشق نامیدند . . .

قیامتی در قد قامت " مرد " که ایستادگیش را تکیه گاهی . . . فقط کافیست که آغوش بگشایی تا کشتی تنهایی اش پهلو بگیرد . . .

پ.ن: دوستت دارم . .  .

چه وقت رفتن بود، ای دیر آمده . . . کدامین را تجسم کنم ؟! اتفاق آمدنت را یا حادثه رفتنت ؟ . . . چه وقت رفتن بود ، به دریا رسیده سراب دیدم . . .

رؤیایی داشتم و کابوسی تعبیر شد ، قدم قدم پا شدم برای به تو رسیدن ، محو شدی پشت مه آلودترین پگاه دیدار . . . باورم نمیشود نقش تو در تقدیر من ، طلوع یک صبح تا امتداد غروبش باشد . . .

مگر نه اینکه هر حضوری بی حکمت نیست ؟ . . . ولی برمیگردی قصه اینجا تموم نمیشود !

پ.ن: اولین عشق من و آخرین عشق من تویی ؛ دوستت دارم . . .

۱۶ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۱۹

چه خوشبختم من . . . !!

چه خوشبختم من . . .! در هیاهوی دنیایی که هیچ چیزش به من تعلق نداره ، چون "تویی" رو دارم که از دور هوای منو داره . . . مثه یک سایه در زاویه ی حضورم شکل تنهایی منو به خودت میگیری . . . نوشته های منو میخونی ، گاهی هم لبخندی آروم هر چند یخ زده روی لبهات مینشینه . . .

بودن هایم رو " مهر " تأیید میزنی ، یعنی اینکه هم رنگ احساس ، نقش آفرینی های " قلمم " هستی . . . در هوایم " نفس " میکشی ، هم آوای صدای اندیشه منی . . . خلوتم را با حضور نا محسوست معطر میکنی . . . و نگاهت را هر چند کمی نگران در" کادر " بودن هایم زووم میکنی . . .

باور کن حتی نگاه های دزدکانه ی ترا ، احساس میکنم . . . و اینکه گامهایت را با قدم های من ، در هر نقطه این دنیای به ظاهر مجازی همراه میکنی . . .

بودن هایت حتی بدین شکل، آرامشی در لحظه هایم جاری کرده که رضایتم را در سکوتی شیرین نقش زده . . .
خوشحالم که هنوز هم خواهان بودن های ، منی . . .

۱۵ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۵۶

قصه شیدایی من . . .



گفتند ، ز دست دیده و دل هر دو فریاد ، که هرچه دیده بیند ، دل کند یاد . . .
ولی قصه شیدایی من با نگاه آغاز نشد ، حتی "دلم" زیاد در آن احساس دخیل نبود .
تمامی این شور و شیدایی با نوای تو به سبوی جانم واژگون شد ، که اینگونه لبریز از توأم. صدای تو که در ذهنم پیچید ، روحم تعالی گرفت .
و احساسم تا معراج ، پلکان دلدادگی را بی براق ، حتی بدون سیمرغ تا "قاب قوسین عشق" طی کرد . . .

حالا این منم و این طنین ناقوس صدای عشق ، که هر لحظه آوایی برای بر هم زدن "برکه تنهاییم "شده است . . . و عارفانه مرا به وجد می آورد . . .

"بگو بگو با همیم ، ولی از دوریت نگو ، منو نسوزون . . . دل رو نلرزون "

پ.ن: دوستت دارم و بارِ دگر این را به خدا هم گفتم . . .
۱۵ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۴۱

آغوش رویاها . . .

ببین گاهی ؛ یه وقتائی دلم سر میره از احساس . . . نه میخوابم ، نه بیدارم ، از این چشمای من پیداس . . .

زیر
خیمه شب ، چشمانی به سپیدی صبح باز است ، چشمانی که قلب در آن میتپد . . . زیر خیمه شب ، خبری از هیاهوی صداها نیست زیرا که نگاه ها آرام نجوا میکنند . . . زیر خیمه شب ؛ عاشقانه ها تکثیر میشوند و دنیا در آغوش رویاها بخواب میرود . . .

در امتداد این شب آرام ، احساسی دغدغه لحظه هایم شده و افکاری همهمه ذهنم ، ( چه کسی همچو من " آمدنی " را انتظار میکشد ) ؟


پ.ن: دوستت دارم و این را به خدا هم گفتم . . .


امروز غبطه خوردم ، به تمامی " دوتایی " های دنیا . . . از این " فرد " بودن یک دست و ممتد به ستوه آمدم . . . امروز دلم خواست ، "توئی" را ، که صدایم کند ؛ نگاهم کند ، و در هوایم حیران باشد . . .

امروز دلتنگ واژه " دل نگرونتم " در برق چشمای " توئی " که برای این "من" شبیه هیچکسی نیست ، بودم . . . دلتنگ اون لبخندی که پشت هر رضایتی به زیباترین شکل روی لبهای یک " توی عاشق " ترسیم میشود ، بودم . . .

امروز به رویای امتداد یک روز سرد تا سرخی غروبی که پشت پنجره انتظار ، صدای گام های آمدن های "تو" را با تیک تیک عقربه های لقاء کوک میکند ، می اندیشیدم . . .

امروز از خود تا با " تو " بودن های مجاز و غیر مجاز رفتم . . . بی مجوز خود را به مهمانی نگاهت خواندم ودر " تو " تولدی دیگر را تجربه کردم ، بی آنکه امروزم در کنار " نقش تو " سپری شود . . .

می آیی بالاخره . . . اماااآ شاید نه الآنی که محتاج توأم . . .

۱۳ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۴۶

تسلیمیم . . .



گفتیم "تسلیمیم" و دیدیم امر "دوری" بود

از اولش هم امتحان ما صبوری بود

دیگر چه فرقی می کند در جمع یا تنها؟

آن گریه های ناگهان ما را ضروری بود

ما هر دو خندیدیم دور از هم، ولی آیا

غیر از خود ما هیچکس فهمید زوری بود؟

چشمم تو را دید و گرفتت، غیر از این می شد

حق چنین بی چشم و رویی، حتم، کوری بود

هر روز می بینم تو را در قلب خود، اما

ای کاش این دیدار گاهی هم حضوری بود . . .

پ.ن: چشم وا کن که سحر نزدیک است . . .
۱۲ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۳۳

به رسم شهر دلتنگم . . .


به رسم شهر دلتنگم ، نگاهم را زیارت کن . . . نگاه پر نیارم را ، به چشمانت تو دعوت کن . . .

پر از دغدغه رهاییم ، در کنگره غمهای هجوم آورده و دردهای ملتهب ؛ به آن دور های سبز و بارانی می اندیشم . . . به قامت بلند جنگل ، به وسعت سبز زمینی که سهم من نبود جز در حد یک تصویر . . . به بارانی می اندیشم که در چهار فصل خدا معتکف آسمانی شده و حتی بدعای این تن آلوده خاک ، نمیبارد. . .

به کلبه ، به شومینه ، به هیزم و به هوای مه آلود اون دورهای دور می اندیشم که هر روز در قاب ذهنم شکل میگیرد و چشمانم در حسرت تماشا باز فرداها را به آرزو مینشیند. . .

به پنجره می اندیشم ، به گرگ میش لحظه های انتظار ، به " تو " و به عشق که در سطور و خطوط دفترم نقش میشوی و عطشم را برای یافتن، هر آن بیشتر . . .
وارث زمین باشم و فقط در قاب تصاویر گنگ و مبهم حکومت کنم ؟! چه حاصل . . . !!

پ.ن: زندگی یعنی بمیری در هوایِ یک نفر . . .


سکوت و صدای تو را دوست دارم
تو خوبی . . . خدای تو را دوست دارم
مرا می رساند به آنجا که باید
اگر رد پای تو را دوست دارم
وجود تو خود تکه ای از بهشت است
من و آب و هوای تو را دوست دارم
نفس می کشم در تو گاهی و گاهی
قدم در فضای تو را دوست دارم
درختی شده خم به بوسیدن گل
شکستن برای هو را دوست دارم. . .
پ.ن: دوستت دارم و این را به خدا هم گفتم . . .


به گمانت که نیستم و نیستی. . .

به گمانت که رفتم و رفتی . . .

به گمانت که دیده بر بستم و پشت پلکهای فراموشی به باد نسیانت سپردم . . .

به گمانت به همین سادگی دل دادمُ و از آن ساده تر دل گــــــُسستم . . .

به گمانت که کـُدورت به دل نهاده شده دیواری میشود بین ما و سدّ محبت میکند . . .

به گمانت که تصویرت محو شد آن سوی خاطره ها . . . ونگاهی که مرا مست میکرد ؛ افسون سحر انگیزش را از دست داده ؟ . . .

به گمانت که میشود سینه را از مهرت خالی کرد ؟

به گمانت که میتوان بدین راحتی هر آنچه بود و گذشت را در جامه دان های هجرت نهاد و دل به جاده تنهایی ها سپرد و انگار نه انگار دیروزی بود و من . . . دیروزی بود و تو . . . دیروزی بود و دلدادگی . . .




هردو تنهاییم، اما از تو تنهاتر منم . . .

از تو تنهاتر در این تاریکی بی روزنم

شب کجا و روز کی؟ وقتی نمیبینم تو را

شام تاریک است یارا بی تو روز روشنم

در نبودت متحدتر گشته اند این روزها

"دشمنان دوستم" با "دوستان دشمنم"

ظاهرا میخندم، اما باطنا زندانی است

یوسفی پشت خطوط مشکی پیراهنم

خوب من! امشب خبر کن چرخ مردم خوار را

"آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم"

روزهای سخت کم کم میروند و میرسند

روزهای خوبمان با بودنت، با بودنم . . .

پ.ن: گلهای کاغذی گرفتم تا خشک نشن . . .

نه حرف ، حرف جدایی ، نه حرف تنهایی ست

که حرف حرف تو و قند و سینی و چایی ست

منم که آمده ام دست خالی و خسته

به خواستگاری آن بانویی که دریایی ست

بگو به عالم و آدم که دوستم داری

رسیده قصه به فصلی که فصل رسوایی ست

اگر چه نخل تو بالآه و دست من کوتآه . . .

امید من به همان دستگیر بالایی ست

به جز تو شعر برای کسی نخواهم گفت

که شاعر تو فقط وامدار زیبایی ست . . .

پ.ن:
گل رو چند وقت پیش از کافه کراسه گرفته بودم. آمیخته با اشکهای ابسون و بغض من. خیلی قشنگه. گل تقدیم به شما . . .
نقاشی هم حاصل بیخوابیهای دیشب .
و :
سلام و اینکه بگویم چقدر دلتنگم . . .
و :
دوستت دارم و این را به خدا هم گفتم . . .
و :
برای از تو نوشتن بهانه لازم نیست . . .

تو را " خاتون " خطاب خواهم کرد که وقارت حرمت گیرد ، و یادآور حاشیه های ترمه دوز خاطره هایی باشد که تجسم عشق و عطوفت بود . . .

تو را " خاتون " خطاب خواهم کرد ، که در پاسخ تمناهای من " جااانم ، جانم " را لغلغه زبانت کنی . . . و شوریدگی دلهره های عاشقانه را از نجابت نگاهت به ساغر احساسم بریزی . . . تو را " خاتون " خود خواهم خواند تا شیرین ترین کلمات را همراه با فریبندگی زنانه ات چاشنی حدیث مان کنی ، و آزادانه مرا به اسارت عشق کشانی . . .

۱۰ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۴۲

بدل کار حرفه ای . . .


از پل های زیادی پریده ام

در رودخانه های بسیاری غرق شده ام

بارها شاخ به شاخ شده ام با زندگی

بارها گلوله خورده ام و بارها مرده ام

عشق

از من یک بدل کار حرفه ای ساخته است !

۱۰ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۵۵

دل تنگی بیماری خوبی است . . .

دل تنگی بیماری خوبی است. حیف که ازش نمی شود خیلی بار برداشت همین طور به عمق میرود , گود میشود . . .

از یک نقطه شروع می کند و پیش می رود همه نشان ها را هم می گیرد یعنی اولش یک شعری را می شنوی دلت تنگ می شود کسی را می خواهی که باشد کنار تو وان شعر مثلا ونیست پس دلت تنگ می شود. اما کم کم همه جا را می گیرد .

یک تکه ابر گوشه اسمان است دلت تنگ می شود. یک تکه ابر کنار اسمان نیست دلت تنگ می شود . . . آفتابی افتاده روی برگی , برگی افتاده روی ابی , ابی پاشیده به صورتی , مویی , نگاهی !

نگاهی افتاده به تصویری , تصویری رسیده از کسی , سبز ابی صورتی و تو دلت تنگ می شود همین طور تنگ می شود تولد است می خندند دلت تنگ می شود . عزاست می گریند دلت تنگ می شود. اشکت سرازیر است ، اشک نمی اید هوا خوب است. هوا بد است. باران است, توفان می شود. باران نیست . افتاب داغ داغ است . تابستان , زمستان, شب, روز,وقت, بی وقت, دلت تنگ میشود, تنگ می شود!

۱۰ بهمن ۹۳ ، ۱۱:۰۹

غرق اوهام باشم یا آرزوها . . .


چه فرق میکند غرق اوهام باشم یا آرزوها ، وقتی زندگی فقط به خیال ختم میشود . . .

کودکی ام که جای خود ، جوانی ام در حسرت چند عدد آرزو پیر شد ، مگر از دنیایتان چه خواسته بودم که مهر محال به خواسته هایم خورد . . .

من فقط در آرزوی چند شعر عاشقانه که از دهان "تو" شنیده شود ، پیر شدم . . . در حسرت چند قدم همراه که با "تو" طی شود ، چند شب که مهتابش چشمهای تو باشد و آفتاب فردایش لبخند "تو" . . .

می بینی . . . ! آرزوهایم آنقدرها وسعت ندارد که حجم بزرگ عمری که گذشت را از آن خود کند ، ولی کرد . . . قدمهایت را تندتر بردار برای به من رسیدن ، جاده ؛ دلتنگِ همراهی ماست . . .

۱۰ بهمن ۹۳ ، ۱۱:۰۶

بیشتر غرق می شوم . . .


در عمیق ترین نقطه ی دریا

غرق شده ام . . .

و از آن پایین

تو را می بینم که مثل شهابی

از آسمانم عبور می کنی

و من هر چه بیشتر آرزویت می کنم

بیشتر غرق می شوم
. . .

۱۰ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۵۲

حسرت . . .

گاهی آدم

دل اش

فقط یک "دوستت دارم" می خواهد 

که نمیرد . . . !

۱۰ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۲۷

حسرت | سادگی زیباست . . .

پیوندی کنار شهدا . . .
شهدای قطعه 44 . . .
این زوج رازی با شهدا داشتن . . .
ان شا الله مصداق آیه لتسکنوا الیها باشن


 در بین خیالاتم می آیی و می مانی
این آمدنت یعنی تحریم نمی دانی

گاهی غزلی هستی در عمق صدای من
در انجمن شعر و در وقت غزل خوانی

سر می رود از شالت سرسبزی شاعرها
خردادترین پایان در پشت زمستانی

تا رد بشوم با تو این قافیه با من باش
با من بگذر از این وضعیّت بحرانی

نه صلح جهانی نه آزادی اندیشه
نه دانش و آگاهی نه بابک زنجانی . . .

نه رابطه با دنیا نه حق غنی سازی
من وصل تو میخواهم از دولت روحانی

"تو آمده ای بانو" این شایعه می افتد
بر صفحه ی اول در یک تیتر کیهانی

اما همه می گویند این توطئه ی عشق است
از کارگر و شاعر، بازاری و زندانی

رد می شوی از خواب و بیدار نخواهد شد
سرباز پر از شعری در وقت نگهبانی

این ها همه یک حرفند این ها همه یک جمله
با لهجه ی غمگین یک عاشق ایرانی . . .

پ.ن: هیچی دیگه نه رابطه با دنیا می خوایم ، و نه غنی سازی . . . مطالبه ما یه چیزه دیگست . . .

۰۸ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۵۸

سوخت . . .

نمی ذاشت تمرکز کنم . . . همش به تو حسودی می کرد . . .

می گفت اصن به من توجه نمی کنی و یکی دیگه رو دوست داری . . .

پاشو از گلیمش دراز کرد ؛

منم سوزوندمش . . .

Photo : By Me

۰۸ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۵۵

توکه نیستی !

توکه نیستی !

به عکس رویت مینگرم . . .

این همان نفس مصنوعی است . . .

Photo : By Me

۰۸ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۰۱

بدون شرح . . .

Photo : By Me

۰۸ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۲۶

تیر چشمان تو . . .

تیر چشمان تو چون حمله ی تکفیری هاست !
حال آشوب مرا ، سوریه ای ها می فهمند . . .

۰۸ بهمن ۹۳ ، ۰۸:۵۰

ای عشق ناب . . .

ای به رنگ لاجورد ، ای عشق ناب . . . باز صدای پای تو آمد زخواب . . .
تقریبا این شبها همیشه توی خواب هایم دیده شدی ، نمیدانم خواب مرا تا تو میبرد . . . یا تو کشیده میشوی به خلسه ام . . . ولی دیدنت در خواب کفاف قوت این دل مشتاق نیست . . .
جای شکرش باقیست ، غرورم را مؤآخذه نمیکنم که چرا بی اجازه ترا دیده است . . . شرع هم تازیانه ام نمیزند ،چرا خوابم را با نامحرمی قسمت میکنم . . . چه زیبا لذتی که حساب وکتابی ندارد . . . مِن‌بَعد درب تمامی خواب هایم را باز میگذارم ، ولی کمی بیشتر بمان ، بگذار تصویرت برای بیداریهایم نقش برجسته تر شود . . .

فکر کردن به تو آرامم می کند . . .

می دانی چرا . . .؟

چون با اینکه تو در زندگی واقعی من نیستی . . .

ولی در دنیایِ خیالم ، هر لحظه با همیم . . .

اگر بدانی چه دنیایِ خیالیِ زیبایی دارم . . .

در آن دنیا از لحظه لحظه ی زندگی ام لذت می برم . . .

۰۷ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۲۰

لبخندِ زوزکی . . .

بعضی خاطره ها را

پاک که میکنی ، لبخند میزنی؛ زورکی!

مثل لبخند ماهی قرمزی که تا لِنگ ظهر کنار تنگ خوابیده

انگار که دیشب خواب خوبی دیده باشد

خواب خوب پروانه شدن . . .

۰۶ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۱۲

کاش هفت ساله بودم . . .

کاش هفت ساله بودم

روی نیمکت چوبی می نشستم

مداد سوسماری در دست

با صدای تو دیکته می نوشتم

تو می گفتی بنویس "دلتنگی"

من آن را اشتباه می نگاشتم

اخمی بر چهره می نشاندی و من

به جبران

"دلتنگی" را هزار بار می نوشتم . . .

۰۶ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۳۸

دلتنگم . . .

دلتنگم . . . !

دلتنگِ آن "میم" که . . .

می آید آخرِ اسمم و . . .

من را می کند مالِ "تو" . . .

دلم عجیب . . . تنگ شده . . . !

برایِ لحظه هایی که . . .

دِلَت . . . عجیب . . . برایم تنگ می شد . . .

۰۶ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۲۸

برایت دعا می کنم . . .

برایت دعا می کنم

هر شب که یاد خاطره های مهربانت خلوتم را بارانی می کند

هر شب که حضور مهربانت همه ی فضای قلبم را غرق در انتظاری بی پایان میکند

هر شب

هرگاه که نزدیکتر از همیشه با خدا درد و دل می کنم

برایت دعا می کنم مهربان من

دعا می کنم که هیچ گاه جز به شوق ، چشم های مهربانت غرق اشک نشود

دعا می کنم که هرگز دستهای پر مهرت تنها نماند

دعا می کنم که قلب عزیزت همیشه غرق در شادی باشد

دعا می کنم بهترین ها ازان تو باشد

مهربانم من همیشه تو را دعا میکنم

۰۶ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۲۳

بانوی خیابان های شلوغ . . .

سلام بانو

بانوی خیابان های شلوغ و پیاده رو های پر ازدحام

بانوی چهارراه های همیشه راهبندان و میدان های پر از ترافیک

بانوی هزار رنگ شهر های پر از هیاهو

یادش به خیر روز های ازل

وقتی خدا نقش تو را روی نگین خاک می زد

اوج هنرمندی خالقانه ی خویش را

در بند بند وجودت به تصویر کشید

چشمان عشقخیز تو معنای عاشقی ست
شب های شعر موی تو یلدای عاشقی ست

هر مصرعی مناسب احوال عشق نیست
دربار شاه بیتِ غزل جای عاشقی ست

بغضی که در گلوی خیالم نهفته است
غمگین ترین ترانه ی شب های عاشقی ست

این گونه مست بودن و این سبک شاعری
از معجزات روشن صهبای عاشقی ست

من عبرتی برای غزل های عاشقم
امروز من مساوی فردای عاشقی ست

دارد چکار می کند این عشق با دلم؟
با قطعه های بی سر و سامانِ پازلم

در گردبادِ زلف تو با لطفِ موج ها
چون قایقی شکسته، زمینگیرِ ساحلم

بیت الحرامِ چشمِ تو بارانی است و من
همپای حاجیانِ تو در دورِ باطلم

در کوچه های قافیه، در قابِ بیت ها
مثلِ همیشه باز تو هستی مقابلم

لبخند می زنی و نفس می کشی و بعد
حل می شود دوباره تمامِ مسائلم!

۰۶ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۴۹

سخت گرفتی . . .


آنقدَر دوری تو داده دلم را آزار
که شده ورد زبانم غزل مسئله دار

یادم آفتاد شبی لحظه ی عاشق شدنم
کوهی از خاطره ها روی سرم شد آوار

رنج بسیار کشیدم . . . عرقم جاری شد
پیچ قلب تو ولی سفت نشد با آچار

ریزگرد دل من محو هوای غم توست
چند وقتی است که هستم به هوای تو دچار

بخورد بر کمرت بیل که یک مرتبه هم
یادی از من ننمودی به پیامی ای یار

پیچ گیسوی تو ماشین دلم را چپ کرد
مشکلات من و تو چاره ندارد انگار

من که آسان به تو دلبسته شدم . . . دل دادم
این تو بودی که به من سخت گرفتی هر بار

۰۶ بهمن ۹۳ ، ۰۷:۴۴

بَدِ بَدِ بَد !

خلاصه این روزهایم

همین دو سطر می شود :

تــو نیستی

و حال من بد است . . .

بَدِ بَدِ بَد !

۰۵ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۳۹

برف . . .

و تازه می فهمم که برف ،

خستگی خداست ؛

آنقدررر که حس می کنی

پاک کنش را برداشته

می کشد

روی نام من

روی تمام خیابان ها

خاطره هااا . . .

۰۴ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۴۹

عاشق شده ایم!


عشق

چیز عجیبی ست

وقتی از من

دیکتاتوری می سازد ، زود رنج

که تنها تو را انحصاری می خواهد

از تو

نازک دلی

که اشک مرا

تاب نمی آورد . . . عشق چیز عجیبی نیست

شاید

اما

من و تو

عجیب . . .

عاشق شده ایم!

۰۴ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۳۰

عاشقانه نویس شده ام . . . !



عاشقانه نویس شده ام . . . !
عجیب نیست . . . ؟!
عجیب نیست قلمی که تا دیروز  معنایی از این واژه نمی فهمید امروز اینچنین راه همه موضوعات را به خود بسته . . .  ؟!
شاهراه عشق را گرفته و بالا می رود ، بی پروا واژه ها را پشت هم می چیند و می چیند و می چیند . . .!
جمله می سازد ! جمله هایی که تا دیروز از دهان هرکسی که خارج میشد ، شعار خطابشان میکرد ؛ امروز از عمق جانش خارج می شود بی اینکه حتی تلاشی برای ساختنشان بکند. . .
عاشقانه نویس شده ام . . . !
 بی اینکه بدانم چرا؟! بی اینکه بفهمم . . . ! اصلا بی هیچ هماهنگی قبلی . . .!
ضرباهنگ قلب و قلمم یکی شده . . .!
صدایی در درونم زنده شده که از قلمم شنیده می شود! اصلا آشفته بازاری ست حس این روزهایم . . .!
نه می شناسمش . . .  و نه می دانم چگونه باید کنترلش کنم ! مثل احساس کودکی که آنقدر ظریف و حساس است که هر برخورد غلط ، چینی قلبش را می شکند ؛ احساسم هم حساس و زود رنج شده . . . !
عجبا . . . !
احساسم حساس شده . . . ؟! حسی که حس است و حساس ؟ !
این پارادوکس است ؟ یا واج آرایی حروف ؟ یا بازی با واژه ها ؟


نمی دانم!
همه اش کار این صدای عجیبی ست که از قلبم بلند می شود. یک ریتم آرام و خاص! ریتمی معنا دار که با نظم خاصش ؛ نظم یا شاید بی نظمی قبلی دلم را به هم ریخته. مثل یک آهنربای قوی آنقدر جاذبه دارد که جهت همه ی افکار ، همه ی رفتار ها و همه و همه و همه ی زندگیم را به سمت خودش کشیده است!
یا . . .
مثل یک فیلتر حساس ، ورود و خروج هر فکر و تصمیمی را کنترل می کند !
همه چیز باید با همین ریتم هماهنگ شود . . . تا هم آهنگ شود . . . وگرنه اجازه ورود نمی گیرد. ورودی های قبلی را هم در صورت نا هماهنگی به سرعت خارج می کند. آدم ها ، رفتار ها ، افکار . . . اصلا همه چیز . . .
دچار  حسی ناشناس شده ام که عشق می نامندش . . .!
نه تعریفی برایش دارم و نه می فهممش . . .
فقط می دانم به جمله هایی که می نویسم عاشقانه می گویند و به این حس . . . عشق . . .
آری . . .
عاشقانه نویس شده ام . . . !
یک عاشقانه آرام و دوست داشتنی . . .
فقط همین . . .
۰۴ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۰۹

باج . . .


حافظ "تو" را باج می دهد به بی قراری هایم . . .

میترسد از "تو" برایم نگوید و دیوانش ورق ورق شود ! . . .

۰۴ بهمن ۹۳ ، ۱۵:۰۰

چی بی احساس . . .

اینجا نه بوی هیزمی مست می کند . . .

نه شعله ای وسوسه ات را ! . . .

نه تکه کاغذی می ماند و نه خاکستری . . .

به اشاری بند است . . . این همه خاطره . . .

چه بی احساس ! . . .

دوستی میگفت :" مگر با وبلاگ هم زندگی می شود . . . ؟ "

۰۴ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۵۵

قصه من . . .

دوباره مینویسم

از "تو"

از "عشق"

بی پرده

بی پروا

بیتابند واژه ها در این "قفس" تنگ دل 

بگذار نسیم به هر سو ببرد قصه دلدادگیم را ،

بگذار قصه عاشقی بپیچد کوچه به کوچه . . .

۰۴ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۱۳

درد دارد . . .

خدا . . . آنقدر زمین خورده ام که رنگ آسمانت را هم فراموش کرده ام بوی خاک میدهند تمام آرزوهایم.

میگویند غصه هایت را با "قاف" بنویس که باور کنی قصه اند ، خدایا . . . ! مات و مبهوت نگاهت میکنم . . .! طلبکار هم نیستم بدهکارم آن هم خیلی ولی فقط مشتاق اینم که بدونم ته قصه چه میکنی با من . . . ؟

۰۳ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۱۲

مست . . .

چنان به موی تو اشفته ، به بوی تو مست

که نیستم خبر از ، هر چه در دو عالم هست

«سعدی»

۰۳ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۰۵

ترجمه سکوت . . .


تواناترین مترجم

کسی است که

سکوت دیگران را ترجمه کند

 شاید

سکوتی تلخ ،

گویای دوست داشتنی

شیرین باشد . . .

۰۳ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۵۷

روزه . . .

روزه‌ ی چشم می‌ گیرم

از هر چه آدم

که تو نیست . . .

۰۳ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۲۶

کلمات شاهدند . . .

کلمات شاهدند

که من دوستت دارم

که من هر بار دلم برای تو تنگ می‌ شود

به کاغذ پناه می‌ برم

تا شاید کلمه‌ ای بیاید

که بوی تو را داشته باشد . . .

۰۲ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۱۷

آخرین برگ پاییزی . . .

آخرین برگ پاییزی

مانده تا درخت را عذاب دهد

خاطرات پاییز، در این زمستان سرد

با دلِ درخت چه کرده است!

۰۲ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۰۹

چه باشی . . . چه نباشی . . .

از دو خط نامه سرد می توان داغ شد و شعله کشید
از جهنم گذری کرد و گذشت . . .
آخر این عشق کجا بود . . . که در فصل خزان ما امد و گل کرد . . .
آخر این عشق کجا بود . . . که در غروب ما تازه طلوع کرد . . .
ما آخر و پایان و همه خاتمه . . .
او تازه شروع کرد . . .

آهنگ رفتن کردی ، هنوز نیامده بودی که رفتنت را عادت کنم . . . چه دلتنگم ، چه بی حوصله ، چقدر خاطره که حوالیم پیچکی میشود بر افکارم . . .چقدر دوری ، ای نزدیک . . . پیراهنی از عشق بر تنم کردی و وقتی تمام وجودم از بویت معطر شد ، وقتی فهمیدی مشامم به عطر حضورت اعتیاد پیدا کرده است ، آهنگ رفتن کردی . . .
نه تقصیر تو نیست . . . دستهای من از شاخه بزرگ این آرزو کوتاه بود . . . تقدیری که ترا امروز از من میگرفت ، با چه تدبیری ترا برایم پیشکشی کرده بود ، چرا باید چنان رهگذران در صحنه روزگارم قدم بگذاری ، وچنین دیوانه وار دلبسته به حضورت باشم ، واینگونه عاجز از داشتنت . . .
تقصیر من هم نبود ، فاصله ها بیداد میکردند ، رسم ها ، عرف ها ، آنچه دیگران صلاح میدانند و ما کورکورانه مهر رضایتمان را خاتمه اش میکنیم . . . و هزاران بهانه پوچ دیگری که وصال ما را قیچی کرد . . .
نفس . . . بانوی لحظه های جوانی ام . . . هنوزم تشنه ترینم برای شنیدن نامم که با صمتی به وسعت تمامی عاشقانه ها به سه " ..." نقطه مبهم صدا میشد . . .
هنوزم در خلوت ترین لحظه هایم ، قامت حضورت بر تنهائیم تجلی میکند . . . هنوزم عروس عاشقانه های این دل دچار هستی . . .
عروسک شکسته من . . . رفتنت مقلب الاحوالی شد که اشک روی گونه هایم شهادت صداقت عشقم را به رخ افسرده ام مینشاد . . .
چه باشی چه نباشی . خاتون شبهای عاشقی روزگارانمی . . .

۰۲ بهمن ۹۳ ، ۱۳:۰۸

من فقط یک واسطه بودم!

من فقط یک واسطه بودم!

"دل" را خدا داد و "تو" بردی . . .

۰۲ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۳۶

اعتراف کردم دوستت دارم !

پشت همین چراغ قرمز

اعتراف کردم دوستت دارم !

تا هرکجا مجبور شدی کمی مکث کنی ،

یاد عشقمان بیفتی

چه می‌ دانستم قرار است بعد از من

تمام چراغ‌ های زندگی ات

سبز شوند . . .

۰۲ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۱۱

در می آورم . . . !

مدتهاست که چیزی هست .

ومن ادای "چیزی نیست" را

در می آورم . . . !

۰۲ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۴۵

زنده‌ ام . . .

تو به کناری نشسته‌ ای

و حیرانی َم را تماشا می‌ کنی .

باور کن

به همین چیز هاست

که زنده‌ ام . . .

۰۲ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۳۴

درمانده‌ی درمانده ام . . . !

باد می‌ آید

بوی تو ولی به مشامم نمی‌ رسد

دوباره انگار

سرما خورده‌ ام

این سرما خورده‌ گی

اولش یک هوا به هوا شدن ِ ساده بود

زود خوب می‌ شد

حالا مثل یک سرطان کهنه در تنم مانده

و دارد مرا می‌ کشد

هیچ وقت فکر نمی‌ کردم یک سرما خورده‌ گی ساده

می‌تواند بوی مرگ بدهد . . .

۰۲ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۳۱

می‌ میرم . . .

تو حرفی هستی که روزی خوردم

در گلو ماندی

و بغض شدی

حالا دارم پای لرز  ِ نگفتنت

می‌ میرم . . .

۰۲ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۲۹

زهری در کام . . .

تصورم نبود

این همه دور شدن !

تصورم نبود

این همه سختی ِ از دور تو را دیدن

که من ایستاده باشم

تو در هوا پخش باشی

و حتی نای نفس کشیدنی هم نباشد . . .

۰۲ بهمن ۹۳ ، ۰۹:۲۴

اتفاق خوب زندگی . . .

روزهاست که منتظر یک معجزه‌ ام

منتظر اتفاقی که بیافتد

منتظر که تو اتفاقی بیافتی

میان دست‌ های من

که من اتفاقی خودم را

میان رویای بودنت پیدا کنم

که یکی اتفاقی پیدا شود و بگوید

بر حسب یک اتفاق

تو برگشته‌ ای . . .

۰۱ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۳۵

قدم می‌ زنم . . .

قدم می‌ زنم

در این جاده‌ ای

که گفته‌ اند به تو می‌ رسد

که گفته‌ اند به تو می‌ رسد

که گفته‌ اند به تو می‌ رسد

که گفته‌ اند به تو می‌ رسد

که گفته‌ اند

ولی انگار قرار نیست

به رسیدنت

برسم . . .

۰۱ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۱۳

آی . . .

امیدوارم هیچ وقت

دچار استیصال نشوی

وقتی هیچ کلمه‌ ای

با تو راه نمی‌ آید

وقتی در هجوم بغض

نمی‌ دانی باید گریه کنی

یا باید همانطور بی‌ خیال

تمام خیابان را راه بروی

وقتی به کوچه‌ های گذشته بر می‌ گردی

و دستت نمی‌ رسد که حتی

دانه‌ای سیب از درختی بچینی.

امیدوارم هیچ وقت

به مرگ مبتلا نشوی

وقتی

تنها نشانه‌ ی زنده بودنت

نفس‌ هایی ست

که بی‌ اختیار میکشی . . .

۰۱ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۱۱

بایدهای ناگریز . . .

خیلی دوست دارم یک روز

سیم‌کارت‌ هایم را بشکنم

وب‌لاگ‌ هایم را ببندم

کاغذ هایم را پاره کنم

لبخندهای تصنعی نزنم

گریه‌ هایم را فرو نخورم

و گوشه‌‎ ی خلوتی از این شهر شلوغ

بنشینم

و کمی نفس بکشم

و کمی به زندگی _ که تو هستی _

فکر کنم .

آخر یک روز

این کارها را انجام خواهم داد

و از عرصه‌ی بازی‌ گری

خداحافظی خواهم کرد . . .

۰۱ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۰۶

ناگهان و همیشگی . . .



میعاد ما

روی کاغذ .

همیشه کلمه به کلمه ،

سطر به سطر

قدم می‌ زنم

و جایی ناگهان

به نام تو می‌ رسم . . .

۰۱ بهمن ۹۳ ، ۱۷:۰۲

دل‌م برایت ، تنگ می‌ شود . . .


دل‌م برایت ، تنگ می‌ شود .

تنگ می‌ شود برایت دلم .

برایت دلم ، تنگ می‌ شود .

تنگ می‌ شود دلم برایت .

چه فرق می‌ کند جمله‌ ها

وقتی من دلتنگم

وقتی هیچ کدام‌ شان ،

هر چه هم تکرار کنم

باز نمی‌ توانند

پا به پای دل‌ تنگی بیایند . . .

۰۱ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۵۹

کاش پای رفتنم می‌ لنگید . . .

تو را گم کردم

در کوره‌ راهی که

پر بود از وسوسه‌ی رفتن .

و من رفتم و رفتم

و تو را جا گذاشتم

کنار شب‌ بوهای کنار جاده .

هنوز هم وقتی شب می‌شود ،

وقتی شب‌ بو ها راه‌ پیمایی شبانه‌ شان را شروع می‌کنند

یاد تو ،

بوی تو ،

مرا به لحظه‌ی رفتنم می‌برد .

کاش پای رفتنم می‌ لنگید  . . .

۰۱ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۵۴

درد . . .

درد

طعمی مثل چشم‌های تو دارد

طعمی مثل دست‌های تو دارد؛

از درد هم شیرین‌تر؟ . . .

۰۱ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۴۵

نخ بادبادکش . . .

می روی که خوشبخت شوی
و من
حال کودکی را دارم
که نخ بادبادکش پاره شده . . .
مانده
برای اوج گرفتنش
ذوق کند
یا برای از دست دادنش
گریه . . . !

۰۱ بهمن ۹۳ ، ۱۰:۳۹

تو میدانی بهانه چیست . . . ؟

تو میدانی بهانه چیست . . . ؟

بهانه همان است که شب ها ، خواب از چشم خیس من می دزدد . . .

بهانه همان است که روزها میان انبوهی از آدم ها ، چشمانم را پی تو می گرداند . . .

بهانه همان صبریست که به لبانم سکوت می دهد تا گلایه ای نکنم از نبودنت . . .

۰۱ بهمن ۹۳ ، ۰۷:۲۴

رفتن دلیل بر نبودن نیست . . .




وقت رفتن فرا رسیده است ، سفر به استقبال من آمده است . . .

میروم با چشمهای خیس ، با دلی شکسته ، با دلی پر از درد دل و دلتنگی . . .

میروم اما بدان که رفتنم دلیل بر فراموشی و از یاد بردن تو نیست!

با چشمان خیس میروم و با دلی عاشقتر از گذشته به سوی تو بازمیگردم . . .

ای نازنینم میدانم  پیش خود ترانه دلتنگی را زمزمه میکنی و اشک میریزی و طاقت دوری مرا نداری ، اما بدان که  تا چشم هایت را بر روی هم بگذاری باز میگردم . . .

اشک نریز که غم این دوری در دلم بیشتر از همیشه شعله ور خواهد شد . . .

آرام باش تا من نیز با آرامش به سفر بروم . . .

سفری که بازگشتی خواهد داشت و پایان این انتظار تلخ یک طلوع دیگر و یک دیداری شیرین خواهد بود . . .

برایت یک دنیا شعرهای عاشقانه نوشته ام ، شعر های مرا بخوان و به یاد من باش عزیزم . . .

زمان دلتنگی ات دفتر عشق را باز کن و با خواندن شعرهای عاشقانه ام دلت را خالی کن و با خاطراتم زندگی کن . . .
۳۰ دی ۹۳ ، ۱۲:۱۲

دلم تغییر می خواهد . . .


دلم تغییر می خواهد

و عشقی سیر می خواهد

تو را در خواب می بینم

دلم تعبـیر می خواهد . . . دلم باران

دلم دریا

دلم لبخند ماهی ها

دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور

دلم بوی خوش بابونه می خواهد . . . دلم یک باغ پر نارنج

دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِصبح شالیزار

دلم صبحی

سلامی

بوسه ای

عشقی

نسیمی

عطر لبخندی

نوای دلکش تار و کمانچه

از مسیری دورتر حتی . . .

دلم شعری سراسر دوستت دارم

دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد

دلم مهتاب می خواهد که جانم را بپوشاند

دلم آوازهای سرخوش مستانه می خواهد

دلم تو را می خواهد . . . دلم تغییر می خواهد . . .

۳۰ دی ۹۳ ، ۱۱:۳۱

شب از نیمه گذشت . . .


شب از نیمه گذشت

و خواب

در چشمم

شکست

اشک برد جام را

در خیال با تویی

در جامهای پیاپی

من جان میدادم

تو به لذت ره میبردی 

و مرگ مرا بازی می کردی

ای غافل از من

من عاشقانه جان به جامهایت میدادم . . . حسین

۲۹ دی ۹۳ ، ۱۸:۰۳

چقدر ساکتی . . .


سرت که درد نمی آید از سوالاتم؟

مرا ببخش که این قدر بی مبالاتم

چطور این همه جریان گرفته ای در من

و مو به موی تو جاریست در خیالاتم؟

بگو به من که همان آدم همیشگی ام؟

نه . . . مدتیست که تغییر کرده حالاتم

چقدر مانده به وقتی که مال هم بشویم؟

درست از آب درآیند احتمالاتم

تو محشری به خدا ، من بهشت گم شده ام

تو اتفاق می افتی ، من از محالاتم

چقدر ساکتی و من چقدر حرف زدم

دوباره گیج شدی "حتما" از سوالاتم

دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی

مرا ببخش که این قدر بی مبالاتم . . .

۲۸ دی ۹۳ ، ۱۸:۳۸

میگذری . . .

میگذری

که بگذرم

نگذشتم

هستم

ای رفته دریاب

تنهایی فرسوده شکیبایی را

به آتش کشیده اندیشه را

که در خماری کشت طاقت را

شاید ندانی

کین جام

دیگر سرم گرم نمی کند

آه ای خدا ، اینبار باش

سخت تنهایم . . . حسین . . .

۲۷ دی ۹۳ ، ۱۶:۰۹

رد شدن . . .

چطور شروع کنم چه سخت است شروع بحثی که پایان یافته

داستانی دارم

مثل همیشه یکی بود و دیگری نبود

از قضا قاصدکی هم صحبت افتابگردانی شد

بحثشان شیرین بود لحظات زیبا بود خاطرات ماندنی

تا سرو کله وابستگی ها پیدا شد

قاصدک میدانست که همه هستی گل عشق او خورشید است

و خوب میفهمید گر نباشد عاشق  خورشید فردایش به غم خواهد نشست

پس چو این میدانست

ترک گل کرد و پرید اوج گرفت تا به افق

همه امیدش اما گل ماندن او بود

اینکه شاداب باشد

گل بماند نه به عمر بلکه به ذات

کوله بار دلواپسی اش سنگین بود

کنج دیواری نشست

باز بر بی کسی خود خندید

و دگر باز نگشت . . . !

۲۷ دی ۹۳ ، ۱۵:۴۹

طعمِ غریبی . . .



باید غریبی را چشید

طعم و مزه اش

وصف ناشدنی است

خصوصا وقتی بدانی

قریبی در این غریبی است!

۲۷ دی ۹۳ ، ۱۴:۱۵

آنقدر . . .



من آنقدر با تو بوده ام

که از بودن کنار دیگران سردم می شود!


من در این دورهای خشک ، مدام سر میخورم و می افتم

عجب یخبندانیست . . . جایی که تو هستی هم سوز دارد؟

خواستم بدانی من تمام سعیم را کردم، سینه ام را گرم گرفتم، هم با لباس هم با بغض . . .

اما اگر این سوز سرما رسیده به تو ببخش که زورم نرسید . . .

و ببخش که این زمستان را حدس نزده بودم تا بر سردر دلم بنویسم با لباس گرم وارد شوید، داخلش هوا بس ناجوانمردانه سرد است . . .

۲۵ دی ۹۳ ، ۲۳:۰۱

تب کرد . . .

شب بود مویت را که باران دید تب کرد
چشم تو را تا شاه عرفان دید تب کرد

رد میشدی از کوچه با حجب و حیایت
مردی علی الظاهر مسلمان دید تب کرد

انگیزه بی دینی ام را بیشتر کرد
کفر نگاهت را که ایمان دید تب کرد

فرمانروایی تو پایانی ندارد
ملک تو را تا که سلیمان دید تب کرد

پشت حجاب ابر بودی, صبح زودی
خورشید مویت را نمایان دید تب کرد

روی تو را یک بار از آیینه آن هم
زیباترین بانوی دوران دید تب کرد

افتاد راه تو به قبرستان و دیدم
تا سایه ات را جسم بی جان دید تب کرد

یک روستا بودند خاطر خواه چشمش
با من تو را تا دختر خان دید تب کرد

سرما و گرمای هوا دست نگاهت
حتی زمستان بود تهران دید تب کرد


این چه احساس عجیبی است که در دل دارم؟
چند وقتی است که با عشق تو مشکل دارم

گاه زل می زنی و گاه به من می خندی
این چنین است که عشقی متزلزل دارم

بنِشین . . . حوصله کن . . . اوّل راهیم هنوز
مثل این مسئله بسیار مسائل دارم

پلک می بندی و بخت همه را می بندی
سهم من چیست؟ . . . از این بخت چه حاصل دارم؟

شهر نو می شود . . . انگار دلم در طرح است
آخرِ کوچه ی بن بستِ تو منزل دارم

آنقدَر پُر شده از خاطره هایت ذهنم
در دلم حسرت یک سکته ی کامل دارم

ساده می خندم و تو ساده به من می خندی
این چه عشقی است که در دلْ منِ جاهل دارم؟

سایت در سایت به دنبال تو می گردم . . . آه
مدّتی هست که اینترنت شاتل دارم

با تو چت می کنم و راه مرا می خواند
مشکلی نیست . . . بمان . . . من خطِ رایتل دارم

می روم تا نشود دیر کلاسم . . . یا حق!
صبح ها . . . ساعت ده . . . درس انتگرال دارم

۲۵ دی ۹۳ ، ۰۹:۲۴

گاهی اوقات . . .

گاهی اوقات

حسرتِ تکرارِ یک لحظه

دیوانه کننده ترین

حس دنیاست . . .

۲۴ دی ۹۳ ، ۱۹:۳۷

دیگر . . .



دیگر . . .

نه من نه این واژهای ناقص

دیگر

نه من نه این فریادهای اشک

دیگر از تکرار شعرهایم خسته ام

از این قاب تهی خسته ام

خسته ام بــانــو

از این لحظه های بی لبخند

دیگر چه فرق میکند بودنم

من می روم با قلم هایم قایقی بسازم

مگر چه می شود که نام مرا کسی بخاطر نیاورد؟

یا اصلا نداند که کدام شاعر دلشکار

از "بانو"  افسانه ای ساخت ؟

من که خوب می دانم

پسرک بازیگوش

با شعرهایم موشکی خواهد ساخت

و آنرا به باد خواهد داد

دیگر چه فرق میکند بروی کاغذها

چه بنویسم

دلم را ، دردم را

ترا . . .

پ.ن: بانوی من ، زندگی من ؛ چیزی بگو . . . دارم میمیرم . . .
۲۳ دی ۹۳ ، ۲۲:۲۹

تو را . . .


تو را اساسى دوست دارم . . .

نه تنها اساسى . . .

مدنى،کیفرى،جزایى،اساسى،

فقهى،اصولى،حقوقى،عمومى،خصوصى،

بین المللى،داخلى و . . .

به تمام شیوه ها دوستت دارم . . .

۲۳ دی ۹۳ ، ۱۵:۵۲

همه جا هستی . . .


 همه جا هستی . . .

در نوشته هایم

در خیالم . . .

در دنیایم . . .

تنها جایی که باید باشی و ندارمت ، کنارم است . . .

۲۳ دی ۹۳ ، ۰۹:۱۹

خبرنداری!

عادت کرده‌ام فاصله‌ها را با ثانیه‌ها اندازه بگیرم.

گاهی هوای دلخوشی‌ چه سنگین می شود!

عادت کرده‌ام چشمانم را به روی انتظار ببندم .

خبر نداری ،

آنقدر آبستن حادثه شده‌ام که هر آن می ترسم اتفاقی‌ بیفتد ،

بی‌ آنکه دستهایم در دستهای تو باشد .

می ترسم لحظه‌ ای که از شوق تو مدهوش می شوم ،

هنوز بین نگاه ما چند ثانیه‌ای فاصله باشد .

تو جای من باشی‌ ، بار سنگین تحمل را کجا زمین می گذاری؟

۲۲ دی ۹۳ ، ۲۰:۳۶

هیچ کس، شبیه تو نیست !

همین چند روز پیش

فکر می کردم

می توانم عاشق کسی شبیه تو شوم

از همین چند روز پیش

هیچ کس ، شبیه تو نیست!

۲۲ دی ۹۳ ، ۲۰:۲۳

خم می شود . . .

سرم را نه ظلم می تواند خم کند . . .

نه مرگ . . .

نه ترس . . . !

سرم ، فقط برایِ بوسیدنِ دست هایِ تو

خم می شود . . .

۲۲ دی ۹۳ ، ۲۰:۱۲

چیز دیگری نمی خواهم . . .

چیز دیگری نمی خواهم

شاید فقط سهمم را !

از آغوش تو . . .

که روزها به جنونم می کشد

شب‌ ها شاعر . . . !

۲۲ دی ۹۳ ، ۱۹:۴۸

آغوش تو که باشد . . .



آغوش تو که باشد،

-مهربانی اش را می گویم-

زمستان را هم به سُخره می گیرم

بی هیچ ترس و تردیدی

از اینهمه سرمایی

که حتی نفس در سینه می خشکاند . . .!
۲۱ دی ۹۳ ، ۲۳:۱۳

منتظرت نشسته ام . . .

منتظرت نشسته ام . دستانم را "حا" میکنم و قلم را محکم میانش فشار می دهم:

و زمستان من امروز گرم است . . .

اگر سال ما از پاییز آغاز شده باشد، اگر پاییز، بهار ما باشد، اکنون تابستانی ست که خورشیدی چون تو در آسمانش می تابد.

نشسته ام و دارم نگاه میکنم به این درختان بی برگ. نمیدانم حالا آن برگ ها کجا هستند، کجا رفتند. اما میدانم هرجا که باشند

شیرین ترین خاطره عمر کوتاهشان ، ابرازِ احساساتمان به یکدیگر است . . .

شاید اکنون میان باغچه افتاده باشند شاید آب به دور دست ها برده باشدشان شاید هم پایین پای درختی افتاده باشند . . .

اما هرکجا که باشند می دانم که قصه پرسه و قدم زدن هایم را برای همه تعریف خواهند کرد . . .

فراموش نمی کنند صدای هق هق هایم را

و همه خاطرات من را تعریف خواهند کرد برای برگ های نورسی که در بهار جوانه خواهند زد . . .

برایشان تعریف می کنند و آن وقت همه ی آن برگ های جوان منتظر پاییز خواهند ماند . . .

منتظر دستهای بهم گره خورده مان . . .

منتظر مثل من . . .

منتظر مثل همین حالا !

۲۱ دی ۹۳ ، ۲۱:۰۶

توقف ممنوع . . . !



دور تا دورم خط قرمز کشیده ام

وقتی تو در کنارم نباشی

در نزدیکی من

هر که میخواهد باشد

توقف ممنوع . . . !
۲۱ دی ۹۳ ، ۱۷:۳۹

این چشم های توست . . .



این چشم های توست

که هر بار می خواهد

شعری تازه

از رویاهای من بدزدد

این بار اعتراف تازه ایی برایت آوردم

نام من

جای چشم های تو را

زیر تمام شعر هایم تصاحب کرده است . . . !
۲۱ دی ۹۳ ، ۱۵:۴۰

از تو چه پنهان . . .

از تــــو چه پنهان ،
گاهی آنقدر خواستنی می شوی
که شروع می کنم
به شمارش تــک تــک ثانیه ها
برای یک بار دیگر رسیدن ،
به تو . . .

۲۱ دی ۹۳ ، ۱۵:۳۶

همه دوست دارند . . .

همه دوست دارند چشمهایشان را بگشایند و آنچه دوست دارند ببینند و در این حسرت، اندوهگینند. اما من نه هر لحظه که چشمهایم را به روی تمام دنیا می بندم تو را میبینم. به شادی حضور همیشگی ات در تک تک سلولهای روح و جسمم دنیا را از چشم تو نگاه میکنم و همه چیز دلپذیر میشود. دنیا را آنطور که هست می پذیرم و می بینم زیرا تو با منی یگانه ام …

۲۱ دی ۹۳ ، ۰۹:۴۰

اما . . . اگر . . . شاید!

اما . . . اگر . . . شاید!

اما گناه من نبود

اگر تو را برای من نوشتند

شاید من اشتباه می کردم

اما اگر شاید نبود

حتما گناه من نبود

تو را با فاصله

برای من نوشته بودند . . .

۲۱ دی ۹۳ ، ۰۸:۵۹

چه حسِ بی خودی . . .



چه حسِ بی خودی . . .

حس می کنم بادبادکی سرگردان در آسمان زندگی ات شده ام . . .

که با هر نسیم و باد و توفانی که

می وزد ، این طرف و آن طرف کشیده می شود . . .

پ.ن:
بادبادک وقتی اوج بگیرد و روی بالِ بادِ ناموافق
 
سوار شود ، هرگز به زمین نمی اُفتد . . .
۲۱ دی ۹۳ ، ۰۰:۰۲

زمستان . . .

زمستان یعنی

تو رفته ای

بهارِ باغِ دیگری شده ای . . .

۲۰ دی ۹۳ ، ۲۳:۵۷

حالم را نپرس . . .


حالم را نپرس

نگذار دروغ بگویم خوبم

خیالت راحت می شود

و من تنهاتر می شوم

کمی نگران من باش

نگرانی تو حال مرا خوب می کند . . .


وصیت نامه ات را نوشته ای . . . ؟!

ساکت را بسته ای ؟!

اگر فکر می کنی پشت این عمارت های زیبایی که زنده ها ساخته اند برای غفلت از حقیقت آنچه زیر سنگ قبر ها در جریان است ٬ به همین چشم نوازی است خیلی در اشتباهی . . .

مرگ همین حوالی است  . . .

۲۰ دی ۹۳ ، ۱۳:۳۴

خوشبختی . . .

 

خوشبختی ، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی ، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی ، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر . . . به همین سادگی ، به خدا به همین سادگی ؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر . . .
خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم  . . .
خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است  . . .

 

 

 
۲۰ دی ۹۳ ، ۱۲:۱۸

من . . .

من . . .

دست از سرت برنمی‌دارم

تا وقتی که آرام
. . .

یزاریش

روی شانه ام .


هیچ می دانستی

زیباترین عاشقانه‌ای که برایم گفتی

وقتی بود

که اسمم را با «میم» به انتها رساندی

۱۸ دی ۹۳ ، ۱۳:۴۱

باران که می‌ بارد . . .


باران که می‌ بارد

تمام کوچه‌ های شهر

پر از فریاد من است

که می‌ گویم :
 
من تنها نیستم

تنها منتظرم !

تنها . . .

۱۸ دی ۹۳ ، ۱۳:۲۴

اتفاق های خوب . . .



بیا و دستِ


اتفاق های خوبِ


زندگی ام را


بگیر؛ تا بیفتند . . . !

۱۸ دی ۹۳ ، ۱۳:۰۹

بهار در راهست اما . . .


بهار در راهست اما

من بهار را بی تو دوست ندارم

عشق زیباست اما

من عشق را بی تو دوست ندارم

 نفس کشیدن واجب است اما

من نفس کشیدن را بی تو دوست ندارم

زندگی قشنگ است اما

من زندگی را بی تو دوست ندارم

عزیزم تنها تو را عاشقانه دوست میدارم

بانو روزت مبارک . . .

۱۸ دی ۹۳ ، ۰۰:۲۱

بانو امروز روز توست . . .


بانو امروز روز توست


و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم


که تو خلق شده ای برای من


تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی


تولدت مبارک . . .

۱۸ دی ۹۳ ، ۰۰:۰۱

روزِ تو . . .

امروز روز توست ، و من

  تمام دلتنگیهایم را

به جای تو

 در آغوش می کشم

چقدر جایت میان بازوانم خالیست

تولدت مبارک . . .

 
۱۷ دی ۹۳ ، ۱۸:۳۲

طلایِ سیاه . . .


گذشت آن زمانی که

نفت را طلای سیاه می گفتند ،

این روزها طلا تویی . . .

سیاه هم چادرت . . . !

۱۷ دی ۹۳ ، ۱۵:۴۶

سکوت پشت پنجره . . .


حال این روزهایم بسان کلافی‌ست سردرگم . . .

پنجره‌ی اتاق را باز می‌کنم و مثل هر روز به تماشای درختان آن‌سوی خیابان می‌نشینم. برگ‌ها با دستان نوازشگر باد در رقصند
. . . کنجشکَکان عاشق مثل همیشه، پر هیاهو در جوش و خروشند و سمفونی دل انگیز زندگی در این هیاهوی به ظاهر مبهم گنجشک‌ها . . .کمی آن طرف‌تر، قمری‌های دوست داشتنی مثل همیشه آرام، کف کوچه را در جستجوی قوتی ناچیز کند و کاو می‌کنند و زندگی، شاید همین است: رقص برگ‌ها، هیاهوی گنجشک‌ها و تکاپوی قمری‌ها در خلوت بی عابر کوچه . . .


پنجره را می‌بندم . . . و نگاهم هنوز آن‌سوی شیشه‌های غبار گرفته است. خیره شده‌ام: به دورها، به کوهها به قله‌ها . . . و زمین گویی از حرکت ایستاده! حالا دیگر سکوت اتاق با سکوت پشت پنجره یکی شده. انگار اصلا از اول همین بوده: سکوت و سکون! گنجشکی نبوده، هیاهویی نبوده و برگی نرقصیده! به تو فکر می‌کنم . . . به تو که روزی آرام دل بی‌قرارم بودی. به تو که باید باشی و نیستی. تو نیستی و من هر روز، سکوت سنگین پشت پنجره را با گنجشک‌ها، قمری‌ها و چنار پیر کوچه قسمت می‌کنم.

۱۷ دی ۹۳ ، ۰۹:۴۹

رفراندوم . . .

بارها رفراندوم چشمهایت

به من ثابت کرد

مرا می خواهی !

حالا بگذار

زبانت

حاشا کند !

۱۶ دی ۹۳ ، ۲۲:۴۳

شب است و دلتنگ توام . . .


شب است و دلتنگ توام . . .

باید منتظر صبح بمانم

صبح شود برای ابرها تعریف خواهم کرد

دیشب بر من چه گذشت

راستی تو این را هم نمی دانی

ابرهای اینجا برای سازهای ناهماهنگ دل من می رقصند

من از خود فارغ می شوم

نگاه می کنم
. . . نگاه می کنم

آرزو های تکراری

ای کاش بر روی آنها خانه ایی داشتم

از آن به تو نگاه می کردم و تنها به تو

تنها به تو . . .

۱۶ دی ۹۳ ، ۱۶:۰۶

به خواب می سپارم . . .

به کسی که عاشق توست

بگو

هر روز

با زیباترین تعابیر جهان

بیدارت کند ،

من اینجا هر شب

تو را

با زیباترین تعابیر جهان

به خواب می سپارم . . .

۱۶ دی ۹۳ ، ۱۳:۳۱

مرا کم دوست داشته باش . . .

مرا کم دوست داشته باش

اما همیشه دوست داشته باش

این وزن آواز من است

کمتر دوستم بدار

تا عشقت ناگهان به پایان نرسد

من به کم هم قانعم

و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد

من راضی ام

دوستی پایدار، از هر چیزی بالاتر است

بگو تا زمانی که زنده ای، دوستم داری!

و من تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم . . .

۱۵ دی ۹۳ ، ۱۵:۰۵

هوس کرده ام . . .


هوس کرده ام

زنگ در تمامی دفاتر قبول آگهی را

به منظور ارسال پیام تبریکی

بفشارم

و سفارش کنم

با فونت درشت

به هموطنان عزیز تبریک بگویند:

که من

گم شده ام

بی ردی از راهی

که به دست های تو می رسید

۱۵ دی ۹۳ ، ۱۲:۲۵

تولد بهانه ای ست . . .



تولد واژه ای است در پی معنا شدن

مفهومی است در تب و تاب رسیدن

تولد گاه بهانه ای ست برای دلتنگ خود شدن

شانه ای ست برای جستجوی خویش

تولد گاهی بهانه ای ست برای یک جمع دوستانه

برای چند لحظه با هم خندیدن

برای خرید یک شاخه گل

برای جاری شدن یک قطره اشک

و کشیدن آهی از سر دلتنگی

تولد علامتی است پر معنا در سر رسید زندگی ما

گاه بهانه ای ست برای نوشتن یک متن یا سرودن یک شعر

تولد گاه بهانه ای ست برای فریاد بودن

رهایی از پیله تنهایی

و اندکی به دنبال خود گشتن

تولد مفهومی ست ناپیوسته در زندگی امروز ما

و تولد بهانه ای ست برای نوشتن یک متن با دستان من

برای تبریک به بانویی که مهرش در دلم جاودانه و ماندنی ست . . .
۱۴ دی ۹۳ ، ۱۹:۰۳

در انتظار توام . . .

در انتظار توام

در چنان هوایی بیا

که گریز از تو ممکن نباشد

تو

تمام تنهایی‌هایم را

از من گرفته‌ای

خیابان‌ها

بی حضور تو

راه‌های آشکار جهنم‌اند . . .

۱۴ دی ۹۳ ، ۱۵:۱۰

دلتنگی ام . . .



تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت ،

دلتنگی ام را به باد می سپارد . . .
۱۳ دی ۹۳ ، ۱۳:۲۶

می ترسم . . .



می ترسم

نه مثل دیوانه از بچه ها

نه مثل بچه ها از دیوانه

می ترسم

کسی نه خودت را

که دوست داشتنت را

از من بگیرد

که این روز ها . . .
۱۲ دی ۹۳ ، ۱۳:۲۸

آفتاب . . .

در من

آدم برفی ای ست

که عاشق آفتاب شده . . .

و این خلاصه ی

همه داستان های عاشقانه جهان است . . .

۱۲ دی ۹۳ ، ۰۱:۰۰

حرف های تلخ . . .



این که به تو نمی‌ رسم حرف تازه‌ ای نیست

مسیر آمدن و رفتن تو را آنقدر آمدم و دست خالی برگشتم
که کفشهایم از التماس نگاهم شرمنده شدند !
این که دیگر برایِ‌من نیستی و من بیهوده این لحظه‌ های خسته ملول را انتظار می‌ کشم
تا شاید فردایی بیاید که تو برایِ‌من شوی
چیز کمی نیست
و تو هیچ گاه برنمی‌گردی تا ببینی
اینکه هیچ کس نمیداند من در انتهای سکوت حنجره ام آوازهای قدیمی تو را
به سوگ نشسته‌ ام و لحجه دروغین نفرتم روی لحظه‌ های خوش گذشته‌ام چنبر زده
درد کمی نیست
خورشید هیچ گاه در سرزمین یخ‌ بندان قلب تو طلوع نکرد نتابید
و دریاچه قطبی چشمان تو را آب نکرد
هیچ پرنده ای روی شاخه‌های دلت ننشست، نخواند و نپرید
و من بیهوده در انتظار آخرین معجزه بودم و چه دیر فهمیدم ؟! . . .
۱۰ دی ۹۳ ، ۱۴:۵۹

این روزهایم . . .

شب که می رسد به خودم وعده می دهم
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت . . .
صبح ، فرا می رسد و نمی توانم بگویم
رسیدنِ شب را بهانه می کنم
و باز شب می رسد و صبحی دیگر
و من هیچوقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم
بگذار میان شب و روز باقی بماند که
چه قدر دوستت دارم . . . !

۱۰ دی ۹۳ ، ۰۰:۴۳

می دانم

می دانم

دیگر برای من نیستی ! اما . . .

دلی که تنگ باشد این حرف ها را نمی فهمد . . .

۰۹ دی ۹۳ ، ۱۵:۵۰

عاشقانه ها برای توست . . .


عاشقانه ها برای توست . . .

اصلا انگار بودن تو که درمیان باشد همه واژه ها دست به" یکی" می کنند . . .

که هر چه زودتر جلوی تو و دوست داشتن هایت قد علم کنند . . .

وای که اگر بیایی . . . چقدر بودن هایت خوب است . . .


پ.ن : هنوزم "یکی" هستی برای من؟. . .

۰۹ دی ۹۳ ، ۱۵:۴۷

تگرگ . . .

تگرگ

اصلن یادت می افتد . . .

اشتباهی انتظار را

روی در خانه ام محکم بکوبی

در دلم طوفانِ دلتنگی وحشتناک به پاست . . .

۰۹ دی ۹۳ ، ۱۰:۲۱

اشتباه من این بود

اشتباه من این بود
هر جا رنجیدم ؛ لبخند زدم
فکر کردند درد ندارد ،
سنگین تر زدند ضربه ها را . . .

۰۸ دی ۹۳ ، ۱۹:۵۹

بانو . . .


دوری تو چشم مرا تر می کند بانو
دل را اسیر داغ دیگر می کند بانو

دنیا نباشی یک دقیقه , می کند با من
کاری که گربه با کبوتر می کند بانو

هر روز خود را چشم من تا صبح روز بعد
در حسرت لبهای تو سر می کند بانو

تا چشم در چشمت شدم دست دلم لرزید
جادوی چشمان تو محشر می کند بانو

ماهی و این چادر سیاهی که به سر داری
زیبایی ات را صد برابر می کند بانو

استاد باشی یک شبه طفل دبستانی
هر چه به لب آوردی از بر می کند بانو

زلفت اگر پیدا شود از زیر ابر شرم
ماه از خجالت روسری سر می کند بانو

حتی به شوخی هم نگو از عشق بیزاری
ساده است این دل زود باور می کند بانو

حالم خراب است و امیدم خنده های توست
اوضاع دل را عشق بهتر می کند بانو

۰۸ دی ۹۳ ، ۱۸:۲۱

نحوه ابراز . . .



به قول خسرو شکیبایی:
حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن . . . !
میدانی
هر قلبی "دردی" دارد . . .
فقط
نحوه ی ابراز آن متفاوت است!
برخی
آن را در چشمانشان پنهان می کنند
و
برخی در لبخندشان . . . !
۰۸ دی ۹۳ ، ۱۸:۱۹

بی نظمی . . .


مادربزرگ می گفت:
قلبت که بی نظم زد
از همیشه عاشق تری . . .
اشکت که بی اختیار ریخت
از همیشه دلتنگ تری . . .
شبت که با درد گذشت
فکرت از همیشه درگیرتر ست!

۰۸ دی ۹۳ ، ۱۶:۳۸

خسته ام !

خسته ام !

اما تحمل می کنم . . .

خدایا روزگارت با من و احساسم بد کرد . . .

۰۷ دی ۹۳ ، ۲۲:۰۰

نفس . . .


مهم نیست

عمر

"کوتاه" باشد ، یا "بلند"

مهم ، نفس هایی ست

که با تو "کوتاه"

و بی تو "بلند"

کشیده می شود

۰۷ دی ۹۳ ، ۱۴:۰۶

بیچاره حافظ . . .

مدام برایت فال می گیرم . . .

بیچاره حافظ . . .

نمی داند که تو ، دیگر ؛ قسمتِ من نشده ای . . .

مدام دلداریم می دهد . . .

۰۶ دی ۹۳ ، ۱۷:۴۲

چقدر دلگیرم . . .



چه‌ قدر دل‌ گیرم

قدر هوای دور و برم

و یا شاید قدر راه‌ های رفته

و یا به قدر کوچه‌ های بن بست

می‌ بینی که خودم هم نمی‌ دانم

چه‌قدر دل‌ گیرم

چند روزی‌ ست به اشتباه

جیب‌ هایم را گشته‌ ام

لای کلمات خاک‌ خورده را هم سرک کشیده‌ ام

گذرنامه‌ ام را به امید آن‌ که پیدا کنم

سفرم را به سوی تو

ورق زده‌ام

حتی گاهی آرام و در سکوت نشسته‌ ام

خیلی بی‌ صدا و بی‌ حرکت

مثل طعمه‌ ای بی‌ خبر

خیلی معمولی نشسته‌ ام

تا شاید باز هم مثل همیشه تو حمله کنی

تو هجوم بیاوری

و یا مثل گاه‌ گاهی ، در لحظه‌ ها بخزی

اما انگار خبری نیست

انگار باید پوسید در این بی‌ خبری

در این عمق ِ تاریک ِ بی‌ وزنی . . .

چه‌قدر دل‌ گیرم

نمی‌ دانم چه‌ قدر

اما واضح است وقتی حرف می‌ زنم

در هر کلمه‌ ی که از گلو بیرون می‌ آید

اندکی دل‌ تنگی ، پنهان شده است

وای که چه‌ قدر حرف می‌ زنم

چه‌قدر می‌ نویسم

به امید این‌ که شاید دوباره خیال کنم هستی

اما خب نمی‌ توان ندیده گرفت

حضور سنگین و ساکت و مبهم دل‌ تنگی را اما نمی‌ توان ندیده گرفت

سطح خالی عکسی را

روی این دیوار . . .

۰۶ دی ۹۳ ، ۱۳:۱۰

سیب . . .


ای سیبِ وسوسه انگیز باغهای بهشت
جز با وضو نمی شود اسم تو را نوشت

جز با قوام  عشق تو کی بند میشود
   در شهر عاشقان جهان ، خشت روی خشت؟

  تقدیر من ببین که شدم روی این زمین
پابند عشقِ دلبرکیِ آسمان-سرشت

 آیین من به غیر پرستیدن تو نیست
در دیر و مسجد و حرم و معبد و کنشت

من عاشقم ، نتیجه برایم ملاک نیست

حتی اگر همیشه فراق است ، سرنوشت . . .

۰۴ دی ۹۳ ، ۲۳:۰۷

درد یعنی . . .

درد یعنی:

دلم برایت یک ذره شده

اما

هیچ غلطی نمیتوانم بکنم . . .!

۰۴ دی ۹۳ ، ۱۳:۲۹

به افتخارِ تو . . .


احساسم را تسخیر وجودت کرده ای

واژه واژه شعرهایم‎ شده ای

امروز به افتخار تو

از تو

از احساس عاشقانه با تو بودن مینویسم‎

تا شاید بخوانی و لبخند بزنی

و باز ‎بگویی تو هنوز دیوانه ای ‎

و من عاشق همین دیوانگیهایت شدم ‎. . .

۰۳ دی ۹۳ ، ۲۰:۰۶

آیا ما ولایتی هستیم . . .

تو گفتی "عدالت اجتماعی" و ما حتی از حال و روز همسایه غافل ماندیم . . .

تو گفتی "وجدان کاری و انضباط اجتماعی" و ما گاهی یواشکی چراغ قرمز ها را نادیده گرفتیم . . .

تو گفتی "انضباط اقتصادی" و ما گاهی در مورد اموالمان حساسیت به خرج ندادیم که صد در صد حلال باشند . . .

تو گفتی "نهضت خدمت رسانی به مردم" و ما نهضت خدمت رسانی به جیب خودمان را اجرا کردیم . . .

تو گفتی "همبستگی ملی و مشارکت عمومی" و ما حتی در خانواده خودمان رای دیگران را مقدم بر رای خودم ندانستیم . . .

تو گفتی "نوآوری و شکوفایی" و ما حتی در یک تحقیق ساده دانشگاهی خلاقیت به خرج ندادیم و مطالب را کپی پیست کردیم . . .

تو گفتی "اصلاح الگوی مصرف" و ما حتی هنگام مسواک زدن شیر آب را نبستیم . . .

تو گفتی "همت مضاعف و کار مضاعف" و ما حتی کاری را که بر عهده مان گذاشته شده بود به درستی انجام ندادیم . . .

تو گفتی "تولید ملی ؛ حمایت از کار و سرمایه ایرانی" و ما حتی حاضر نشدیم برای خانه خودمان یک وسیله برقی ایرانی بخریم . . .

تو گفتی "اقتصاد و فرهنگ" و ما حتی کار اشتباه دوست صمیمیمان را به او گوشزد نکردیم . . .

و ما از ولایتی بودن تنها یک ادعا داریم . . .

۰۳ دی ۹۳ ، ۱۹:۳۵

انارِ آخرِ پاییز . . .

نمی دانم . . .

نمی دانم دل اناری ات

با خواندن کدام شعر فشرده می شود

دل من که مثل انار آخر پاییز

فقط با صدای " تو بانو " ترک بر میدارد . . .

۰۳ دی ۹۳ ، ۱۹:۱۸

مُخدر . . .


درزندگی یک " مرد " ،

مُخدری ست به نام " زن " .

زنی که دوستش دارد . . .

نبودش ،

قهرش ،

دوری اش ،

خماری می آورد و آب می کند ابهت مردانه اش را . . .
۰۳ دی ۹۳ ، ۱۴:۲۰

سرسنگین تر . . .


حالا که من

با تمام خودم

عاشق تو هستم

تو هم چادرت را کیپ تر با دست جمع کن . . .

سرسنگین تر می شوی

و بیشتر رو  بگیر

تا نبادا

چشمی را ربوده باشی

ولو به برق یک نگاه . . .

۰۳ دی ۹۳ ، ۱۴:۱۸

الک . . .

روزهای عجیبی شده زمانه الک برداشته و سخت در حال الک کردن است

لحظه ای هم صبر نمی کند ! یک روز "چادر" را الک کرد

و امروز دارد "چادری ها"را الک میکند!

بانوی چادری دانه های الک زمانه ، ریز است

مبادا حیا و عفت و نجابتت الک شود و تو بمانی . . .

۰۳ دی ۹۳ ، ۱۰:۰۵

چه بگویم . . .


چه بگویم . . .

درشهر دلم باز خبری نیست . . .

خیابانها خلوت
. . .

اسمان دلم باز غبارآلود
. . .

مه گرفته
. . .

کوچه های قلبم دلگیر
. . .

انگار سالهاست که خشم یک آتشفشان
. . .

مرا در سکوتی ابدی برده است
. . .

و اما
. . .

من
. . .

نفرین کرده ی کدامین قلب شکسته ام
. . .

دلم پرواز میخواهد
. . .

با بالهای خودم
. . .

در آسمان تو . . .

۰۲ دی ۹۳ ، ۲۳:۵۵

هجومِ یک باره . . .



مثل خواب‌ گردی شده‌ ام
آواره
گاهی در خیابان
گاهی در آسمان
گاهی در خانه
چیزی می‌ بینم
و یاد تو می‌ افتم؛
حالتی‌ ست بین گریه و بهت
بین سکوت و فریاد
بین شادی و درد
حالتی‌ست بین  ِ
مرگ و زندگی . . .

۰۲ دی ۹۳ ، ۲۳:۳۰

مراقب ِ من باش لطفاً!


نگذار در این زمستان خوابم ببرد

اگر بخوابم

می‌ میرم . . .

۰۲ دی ۹۳ ، ۲۳:۰۹

. . .



در خیال که می‌ آیی

در خودم جا نمی‌ شوم

کمی آرام‌ تر بیا !

حواست به این فضای کوچک هم باشد . . .

۰۲ دی ۹۳ ، ۱۴:۵۷

هوای تو . . .

امشب ؛
نه هوا خراب است ، نه حواسم پرت است
و نه کسی دلم را شکسته . . .

فقط . . .
کمی از من
هوای کمی از "تو" را دارد.

۰۲ دی ۹۳ ، ۱۴:۳۳

کلامِ مطهر . . .


 اگر به تو آموختند که پسرا شیرن، دخترا موشن؛ شهید مطهری به من آموخت زن و مرد متفاوت هستند و نباید یکسان باشند، چون ظلم به زن است یکسانی.

 اگر غیرت را دخالت معنا کردند و با حیا شدن را در صندوق کردن؛ شهید مطهری به من گفت غیرت، عشق مرد به ناموسش است؛ و حیا، احترام زن به خودش.

اگر گفتند که مرد میتواند زنش را بزند؛ اسلام به من آموخت که زن ریحانه است و مرد وظیفه دارد تمام اسباب راحتی و آسایشش را فراهم کند...

اگر به تو آموختند که بی حیایی زن برایش آزادیست و با چادر او را اسیر میکنیم؛ شهید مطهری در کتاب حقوق زن به من آموخت که حجاب امنیت است و بی حجابی اسیر دست مردان هوس باز شدن.

 اگر گفتند که زن عقلش نصف مرد است و نمی تواند به تنهایی در دادگاه شهادت دهد؛ شهید مطهری در کتاب حقوق زن به من گفت که زن احساسات و عواطفش دوبرابر مرد است و از این رو ممکن است در شهادت دادن دچار تزلزل شود.

 اگر به تو گفتند که دیه زن نصف دیه ی مرد است چون ارزشش کمتر از مرد است؛ شهید مطهری در کتاب حقوق زن به من آموخت که اگر مرد کشته شود برای اینکه همسرش فرزندان را در آسایش و دور از دغدغه معیشت بزرگ کند، دیه او دو برابر است.

۰۲ دی ۹۳ ، ۱۰:۳۶

بیا و نگاه کن . . .



تو شعر باش

من می‌ شوم کاغذ

تو نقش ببند بر من

من تا سر حد پوسیده‌ گی

تا انتهای تکه‌‎ تکه شدن

تو را سخت در آغوش می‌ گیرم . . .

من همیشه عاشق ناشناس بودن ، بوده و هستم. دوست داشتم گم بود. یک موجود محو اما پرارزش و با اهمیت که کارهای خارق العاده بلد است و میتواند برای اطرافیان و محیط اش انجام دهد. اما افسوس. من زیاد هم ،‌یعنی آنطور که میل باطنی ام میخواست مفید باشم، نیستم. هیچ جا انگار متعلق به من نیست و هیچ چیزی انگار با من جور و من چفت و مال آن نیستم. همیشه آجر به دست ، در خیابان ،‌دانشگاه ، مهمانی ها و بین دوستان و گپ ها من در حال ساختن دیوار نامرئی ام بودم. و مدام به خودم تذکر میدادم که هی! مراقب باش . نزدیک نشو. چیزی نگو. لبخند بزن. مفید و گرم و دلنشین باش. اما برای دیگران . نه برای خودت. از خودت هیچ چیزی نگو. هیچ نشانه ای نده. هیچ مرزی را طی کن و اجازه عبور نده. خب،‌ این کلمات هیچ بویی از دلنشینی در خود ندارند مگه نه؟ من هم همین را ،‌همین اواخر فهمیدم. هیچ چیزی یک طرفه قشنگ نیست. شاید در ابتدا،‌خاص و کشش پذیر باشد اما خب ظرفیت ها هم یک اندازه ای است.




هیچ کس مثل من ساکت و کم حرف نیست. کتاب خوان و واقع بین نیست. انقدر منطق احمقش مداوم و بی وقفه در حال پردازش ریزترین و درشت ترین حرکات و گفتار آدم ها و تجزیه و تحلیل آن ها نیست. هیچ کس مثل من غمگین از موضوعاتی که حس میکند در آدم های متحرک و خندان و پرحرف و بی غل و غش رنگی از آن ها وجود ندارد ، نیست. هیچ کس مثل من انقدر سردرگم بین آدم خوب بودن یا آدم متمدن بودن و باکلاس بودن نیست. هیچ کسی مثل من انقدر عاشق نوشتن و انقدر ترسو از نوشتن نیست. حس هیچ کس بودن و تنها بودن حس ابلهانه و سمجی است که این روزها بدردنخورترین حسی است که لازمش دارم.

این هیچ کس ها ،‌ در اطرافم ،‌ در آدم های که دیدم و شنیدم نهفته است. شاید رد شوید و جمله کلیشه ای : ای بابا ،‌ اینم که از این حرف ها میزنه رو بگید و بعدش یه میفهمم مسخره که خودم خیلی استفاده اش میکنم بگید . من باید صادقانه بگم من هیچ وقت ،‌ هیچ چیزی ام شبیه آدم های یکنواختی که این دوره بسیار در وبلاگ ها و فیسبوک و توییتر و اینستاگرام ریخته ، نیستم . و صادقانه میگم که همه ی این سردرگرمی و سکوت ناشی از تفاوتی هست که دارم.
۰۲ دی ۹۳ ، ۰۹:۳۲

خوب است! . . .



صدای‍‌ت که می‌آید

پر می‌شوم از تو

پر می‌شوم از احساس تعلق به تو

چه‌قدر خوب است  ! .  .  .

۰۲ دی ۹۳ ، ۰۹:۲۶

کاشکی کمی حرف می‌ زدی . . .



کنج ِ خیال ِ منی

و تکان نمی‌ خوری هیچ وقت

اما همیشه سر به زیر و ساکتی

این حضور  ِ ساکتت

این سکوت ِ حاضرت

این‌ها آدم را فرسوده می‌کند . . .

۰۲ دی ۹۳ ، ۰۹:۲۴

آرزوهای زندگی . . .



خودت که هیچ

حتی رویای تو مثل سیبی بر بلندای  ِ شاخه‌ است

و من رهگذری

که چشم‌ هایش از حسرت پر می‌شود

دعا می‌کنم باد بیاید

دعا می‌ کنم شاخه‌ ها تکان بخورد

تا شاید بشود تو را در دست گرفت

و تو را بویید . . .

کار من از یکی بود ، یکی نبود گذشته است . . .
من در اوج قصه گم شدہ ام . . .
عشق یعنی :
یکی بود و یکی نابود !